از نهفت بگشود ، به ماهوى سورى گفت : اين شاهى را كه از نژاد كيان است ، به تو سپردم تا در پيش او كمر ببندى . بدان كه نبايد بادى بر او بوزد و يا كسى سپاسى بر او بنهد . من اكنون بايد به سوى سرزمين رى بروم و نمىدانم كه آيا ديگر چه هنگامى اين تاج كيانى را خواهم ديد ؟ چرا كه بسيارى همچون من در آوردگاه از جنگ آن نيزهداران تباه گشتند . هيچ سوارى در گيتى همچون رستم نبود و گوش هيچ خردمندى هم نشنيده بود كه كسى به مانند او باشد . ليك سرانجام به دست يك زاغ سرگشته شد و روزگار ما اين چنين برگشت . يزدان ، رستم را جاى نيكان و آن زاغ سياه را درد پيكان دهاد . ماهوى كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى پهلوان ، بدان كه شاه براى من همچون چشم و روان روشن من است . اين زينهار تو و سپهر و شهريارت را پذيرفتم .
آنگاه فرخزاد به فرمان شاه از آن جايگاه به سوى رى بيآمد . روزگارى بر اين نيز بگذشت و مِهر از مغز بدانديش دور شد . شبان آرزوى تخت شاهى كرد و آيين و خويَش ديگرگونهتر گشت . بدين سان ماهوى چندى خود را بيمار نشان داد و پرستيدن پادشاه را به خوارى رها ساخت .
برانگيختن ماهوى سورى ، بيژن را به جنگ يزدگرد و گريختن شاه در آسياب
در آن هنگام پهلوانى گستردهكام از نژاد طرخان به نام بيژن بود كه نشستنگاهش در شهر سمرقند بود ، ليك خويشاوندانى در آن سرزمين داشت . چون آن ماهوى بدبخت ، خودكامه گشت ، نامهاى به سوى بيژن بفرستاد و در آن گفت : اى پهلوان زادهء بىگزند ، بدان كه رزم سودمندى برايت پيش آمده است . چرا كه شاه گيتى با تاج و
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 809
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٠٩