رنگ و بويى از مِى نبود . تا اين كه روزى پسر جوان موزهگرى « 1 » يك زن نامدار و توانگر و پر هنر را به همسرى خود درآورد . ليك او را بدان كار سخت دسترس نشد . مادرش پيوسته از براى بخت او به زارى مىگريست . روزى مادر كه اندكى نبيذ پنهان داشته بود ، پسر جوانش را به آن خانه كشانيد و به دو گفت : از اين هفت جام بخور تا بىترس و شادكام گردى و شايد كه امشب آن مُهر تنگ را بشكنى . چرا كه كلنگى كه به سستى نمد باشد ، نمىتواند كان سنگ را بكَنَد . پسر موزهگر كه چنين شنيد ، هفت هشت جام از آن مِى بخورد و با خوردن آن براستى كه پِى و پوستش سخت شد . آن جامهاى مِى ، جوانمرد را گستاخ كرد . پس بيآمد و در خانه را سوراخ كرد . سپس از خانهء خود با دلى شاد و راه يافته به سوى مادرش برفت . از سوى ديگر ، در همان هنگام يك شير از جايگاه شيرهاى شاه از بند رها شد و به آن راه آمد . آن پسر كه هنوز از آن بادهها مست و به هر كارى توانا بود ، تيز برفت و بر آن شير غرّان سوار گشت و دست خود را دراز كرد و گوش شير را در دست گرفت . شير رها شده در آن هنگام كه پسر بر روى آن سوار بود ، سير بود . شيربان نيز كه با زنجيرى در يك دست و كمندى در دست ديگر از پس شير به شتاب روان بود ، ناگهان موزهگرى را ديد كه با دليرى بر پشت آن شير سوار بود و گويى بر خرى سوار گشته بود . پس به درگاه بهرام شاه شتافت و آن شگفتى را كه هرگز تا آن هنگام به مانند آن نشنيده ، ليك در همانگاه به چشم خود ديده بود ، براى شاه بگفت . شاه از شنيدن آن در شگفت ماند و موبدان و خردمندان را به نزد خود فراخواند . آنگاه به موبد گفت : بنگر كه نژاد اين موزهگر به چه كسى مىرسد ؟ پس اگر او پهلوان زاده باشد ، رواست كه چنين كارى ازو سر بزند . زيرا كه اين دليرى تنها سزاوار پهلوانان است . ايشان نيز راز او را بجستند و در آن باره با مادرش سخن گفتند تا مگر نژاد او را بدانند و بر آن هنرش افزوده گردد . چون سخن در اين باره با مادرش به درازا كشيد ،
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 78
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٨
هامش
( 1 ) - موزهگر به پارسى به معناى كفشگر است .