تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 805

مساهمون:

ص٨٠٥
ساز و مِى بيآسودند . سپس همچون باد از رى به سوى گرگان بيآمدند . شاه نيز گاهى شاد و گاه ، ناشاد بود . آنگاه از گرگان با رخسارى پر از چين و دلى نادرست به سوى راه بُست بيآمد . نامهء يزدگرد به ماهوى سورى و به مرزبانان خراسان چون شاه آهنگ رفتن به مرو كرد ، با درد و خشم و دلى پر از آرزو و چشمى پر از اشك ، نامه‌اى به ماهوى سورى - كنارنگ مرو - بفرستاد . پس دبير كارآزموده را پيش خود بخواند و دل آكنده‌اش را برافشاند . نخست بر كردگار و خداوند دانا و پروردگار آفرين بكرد ، آن خداوند بهرام و خورشيد گردنده ، خداوند پيل و مور . همو كه چون بخواهد ، چيز را از ناچيز مىآفريند و به هيچ آموزگارى نياز ندارد . سپس يزدگرد بگفت كه چه بر سرش آمد و رنگ و بوى از آن پادشاهى برفت و رستم نيز در جنگ بدست كسى به نام سعد وقّاص كه نه بوم و زادى دارد و نه دانش و كام ، كشته شد و گيتى از اندوه بر شاه تنگ گشت . آنگاه گفت : اكنون سپاهيان ايشان تا دروازهء تيسفون بيآمده‌اند . پس تو با سپاهيانت آهنگ رزم كن و ايشان را بر اين كار با خود همراه ساز . اى پاك زاد ، من نيز اينك از پس اين نامه ، همچون باد به نزد تو مىآيم . سپس شاه ايران فرستادهء بينا دل و سگالشگر ديگرى از آن انجمن برگزيد و با دلى پر از خون و رويى به زردى سندروس نامه‌اى به سوى توس بنوشت . نخست بر يزدان دادگرى آفرين بكرد كه نيرو و بخت و هنر را از او بديد . آن خداوند پيروزى و فرّهى و ديهيم شاهنشاهى . همو كه از پِى پشّه گرفته تا پَر دالمن پرّان و پيل خشكى و نهنگ دريا از فرمان و پيمان او نمىگذرند و بىخواست او دَم نمىزنند . آنگاه گفت : از شاه گيتى ، يزدگرد بزرگ و شاه سترگى كه پدرش نامور بوده است ، سپهدار ايران ،