نزد شاه بازگشت و با ديدگانى پر از خون و دلى پر گداز در پيش او فرود آمد و او را نماز برد و گفت : تا به كِى اين چنين مىگريى كه تخت كيان را مىشويى ؟ هيچكس از نژاد كيان بجز تو نمانده كه شايستهء نشستن بر تخت شاهى باشد . تو نيز يك تن هستى و دشمنانت سد هزار مىباشند . پس چگونه در ميان گيتى كارزار مىكنى ؟ اينك به سوى بيشهء نارون برو تا در آنجا همهء مردمان بر تو انجمن گردند . سپس از آنجا همچون فريدون برو . چرا كه تو جوان هستى و مىتوانى كارهاى نويى بكنى .
بدين سان فرخزاد اين سخنان را بگفت و يزدگرد سپهبد نيز بشنيد . پس انديشهء تازهاى پديد آمد . شاهنشاه با فرّ ايران بيآمد و بر تخت بنشست و آن كلاه كيانى را بر سر نهاد . آنگاه انجمنى از خردمندان و بزرگان و موبدان بيدار دل بكرد و به ايشان گفت : آيا اين كار را چگونه مىبينيد و از گاه باستان در اين باره چه در ياد داريد ؟ اينك فرخزاد به من مىگويد كه : با آن انجمن به بيشهء نارون برو چرا كه همگان در آمل و سارى بندگان و پرستندگان تو مىباشند . آنگاه چون سپاهيانت فراوان شدند ، بازگرد و در آن هنگام ديگر مىتوانى با آن مردمان بجنگى . سپس شاه به سپاهيان گفت : اى سران برگزيدهء سپاه ، آيا شمايان نيز گفتار او را مىپسنديد ؟ ايشان كه چنين شنيدند ، همگى به آواى بلند گفتند : چاره همين است . ليك شاهنشاه گفت : اين كارى سزاوار نيست و من انديشهاى ديگر در دل دارم . اگر من با بودن اين بزرگان ايران و اين همه سپاهى و سرزمين آباد و تخت و تاج ، سر خود گيرم و بر جاى نمانم ، اين كار ، بزرگى و مردانگى و خردمندى نباشد . براى من جنگ با دشمن بهتر از ننگ است . همانا كه پلنگ بر اين كار داستان زده است كه : چون تو را روزگار سخت پيش آيد ، با خيرهسرى پشت به دشمن منماى . همچنان كه كهتر بايد به فرمان شاه ، نيك و بد كارها را نگاه بدارد ، شاه نيز نبايد كهتر را در رنج بگذارد و خودش به سوى گنج برود .
بزرگان كه چنين شنيدند ، بر او آفرين بخواندند و گفتند : همانا كه اين آيين شاهان كيش است . اكنون ببين كه آيا چه فرمانى مىدهى و چه مىخواهى و بر ما چه
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 802
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٠٢