از اين آزمايش زيانى نخواهم ديد .
آن شب بگذشت و بامداد فردا آن گرانمايگان روانه گشتند . شاه ايران همهء رنجها را بر تنش آسان گرفت و از بغداد به راه خراسان برفت . همهء بزرگان ايران نيز پر از درد با آن شاه آزاد مرد برفتند و بر او آفرين بخواندند و گفتند : زمان و زمين بىتو مبادا . از براى اندوه و آن رفتن شهريار ايران ، خروشى به زارى از سپاهيان برخاست .
همهء دهگانان و كسانى كه از دودمان و نژاد بزرگان بودند ، خروشان و با ديدگانى اشكبار بسان جويبار به پيش شهريار ايران بيآمدند و گفتند : آيا بىروى شاه ، چگونه دل ما از اين سرزمين و آرامشگاه شاد خواهد بود ؟ ما نيز همهء اين سرزمين آباد و فرزند و گنج خود را مىگذاريم و با تو روان مىشويم و رنج را برمىگزينيم . روزگار را بىتخت تو نمىخواهيم . هرگز مباد كه بخت تو اين چنين پيچان شود . همه با تو مىآييم تا ببينيم كه روزگار به هنگام كارزار چه بازىاى خواهد كرد . سپس همهء ايرانيان چرب زبان روى خود را بر روى خاك سياه نهادند و گفتند : ما گيتى را در پناه تو داشتيم . ليك اكنون با داغ دل از ايران به سوى توران زمين و نزد خاقان مىرويم .
شاهنشاه ايران كه چنين شنيد ، بگريست و با درد به آن نامداران گفت : همگى يزدان را نيايش كنيد و بر ستايش او بيافزاييد تا شايد بار ديگر شمايان را ببينم و نيروى تازيان كاسته شود . همهء شما پرورندگان من هستيد و يادگارى از پدر من مىباشيد . نمىخواهم كه به شما هيچ گزندى برسد . پس با من در اين بدى ، يار نباشيد . تا ببينيم كه روزگار از اين پس با چه كسى بر سر مِهر خواهد بود . ليك شمايان خود را با گردش روزگار ، سازگار گردانيد ، چرا كه از گردش و خواست آن نتوان گذشت . سپس شاه به بازرگانان چينى گفت : اكنون ديگر چندى در ايران زمين نباشيد زيرا از تازيان به اين سود جستن شما زيان خواهد رسيد . ايشان نيز با درد و جوش و اندوه و ناله و خروش از پيش او بازگشتند .
بدين سان فرخزاد سپاهيان را براند و كارآزمودگان را از ايران بخواند . شاه نيز با ناله و درد روان شد . چون ايستگاه به ايستگاه بيآمدند و به رى رسيدند ، چندى با
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 804
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٠٤