پيمانى مىنهى ؟ پس شاه به آن بزرگان گفت : بدانيد كه از اين انديشه ، دل تباه خواهد شد . پس همان بهتر كه به سوى خراسان برويم و چندى از پيكار دشمن بيآساييم . چرا كه مرا در آن سو سپاهيان پهلوان و دلاور فراوانى هست . بزرگان و تركان و خاقان چنين نيز بيآيند و بر ما آفرين كنند . بر آن دوستى با ايشان نيز بيافزايم و دختر فغفور را به همسرى خود درآورم « 1 » . آنگاه سپاهى گران از بزرگان و جنگاوران توران به يارى من بيآيند . ماهوى « 2 » نيز كه با سپاه و پيل و همه گونه چيز است ، مردى كنارنگ « 3 » مىباشد كه در آنجاست . او پيش كار شبانان ما است و برآوردهء دشتبانان ما مىباشد . ليك من از آن رو كه مردى گوينده و رزمجوى بود ، پايگاهش را بركشيدم . پس چون آن مرد بىارزش را ارزش و كنارنگى و پيل و سپاهى و سرزمين بداديم ، اگر چه او خودش پست است ، ليك برآوردهء بارگاه من مىباشد . من در اين باره داستانى از موبد شنيدهام كه از گفتهء باستان بخواند . او گفت : از كسى كه با او بد كردهاى و او را بيهوده بيآزردهاى ، بپرهيز و به كسى اميدوار باش كه سرش را با مهربانى از نيستى به آسمان برآوردهاى . اينك چون من به هيچ روى ماهوى را نيآزردهام ، او نيز از دشمن ما كينه خواهد خواست . در همان هنگام فرخزاد كه چنين شنيد ، هر دو دست را بر هم زد و گفت : اى شاه يزدان پرست ، به بدنژادان بسيار بىترس مشو . چرا كه سخن نويى در اين باره است كه مىگويد : هر چند كه بخواهى نژاد را بپوشانى ، چون پروردگار كسى را آن چنان بيآفريده ، تو بر بند يزدان ، كليدى نخواهى يافت . و بدان كه از نژاد و رنگ اسپان نيز مىپرسند . پس تو را بجز بزرگى و شادى مباد . ليك شاه به دو گفت : اى شير ژيان ، من
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 803
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٠٣
هامش
( 1 ) - گويند يزدگرد سوم كه آمدن اعراب را بدانگونه ديد ، برخى از كسان و گنجينههايش را به نزد فغفور چين بفرستاد . ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 411 . نيز روايت كردهاند كه وى تاج بزرگ انوشيروان را با جواهرات بسيار به وديعت به چين فرستاد . ليك با كشته شدن يزدگرد ، آن تاج در چين ماند و تاج شاهان چين شد . ابن بلخى ، فارسنامه ، ص 112 - 111 .
( 2 ) - ر . ك . مهرآبادى ، خاندانهاى حكومتگر ايران باستان ، ص 160 - 156 .
( 3 ) - مرزبان .