كمر بزد . ولى در همان هنگام چشم رستم از گَرد پوشيده گشت و سعد در آن دشت نبرد بدويد و چنان تيغى بر كلاهخود او بزد كه خون از سرش به رخسارش دويد . چون چشم رستم از خون ، تيره شد ، سعد تازى بر او چيره گشته و تيغ ديگرى بر سر و گردن رستم بزد و تن جنگيش را بر خاك بيافكند . هر دو سپاه از اين كار آگاه نبودند و هيچكس را به سوى رستم پهلوان راه نبود . پس به جستجوى او برآمدند و تا پيش آوردگاه برفتند . ناگهان از دور رستم را بديدند كه پر از خون و خاك است و سراپايش با شمشير ، چاك گشته است « 1 » . ايرانيان كه چنين ديدند ، بگريختند و ناموران بسيارى نيز در آن ميان كشته شدند . چه بسيار كسانى كه از تشنگى بر روى زين بمردند . ديگر روزگار شاهان بسر آمد . همهجا بر دشت و راه پر از كشتگان سپاه ايران بود . سرانجام آن سپاه ايران شب و روز در راه بتاختند و به نزد يزدگرد شاه - كه در آن هنگام در بغداد بود - بيآمدند . سگالش يزدگرد با ايرانيان و رفتن سوى خراسان پس فرخزاد « 2 » هرمزد با چشمانى پر از اشك و خشماگين از اروند رود به كرخ « 3 » آمد و چنان بتاخت كه هيچ پهلوانى را از آن نيزهداران بر جاى نگذاشت . يكايك از بغداد بيرون شدند و از براى رزم جستن به دشت برفتند . ليك چون گَرد نبرد در آن ميانه برخاست ، بر ايرانيان شكست آمد . پس فرخزاد پر از گَرد و با آن جنگ افزار به
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 801
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٠١
هامش
( 1 ) - طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 5 ، ص 1752 .
( 2 ) - نام وى در اصل خرّهزاد و برادر رستم فرخزاد بوده است . بايد توجه داشت كه هرمزد پدر ايشان بوده است كه پيشتر چنان كه ديده شد ، در زمان آزرميدخت كشته شد . ر . ك . مهرآبادى ، خاندانهاى حكومتگر ايران باستان ، ص 219 - 218 .
( 3 ) جايى در نزديكى بغداد .