تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 800

مساهمون:

ص٨٠٠
رزم رستم با سعد وقّاص وكشته شدن رستم چون شعبه از نزديك رستم بازگشت ، رستم بفرمود تا سپاهيان آماده گردند . پس ناى بزدند و از هر سو به جاى خود بيآمدند . ابرى برآمد و چنان خروشى برخاست كه گوشها را كر ساخت . از سوى ديگر ، چون شعبه با آن سخنان رستم كه بسان تندر درّنده بود ، به نزديك سعد بيآمد ، سعد دلير به سپاهيان بفرمود تا همچون شير ، رزم را بيآرايند . بدين سان آن دو سپاه با گامهايى فشرده با يكديگر درآويختند . سرنيزه‌هاى الماس در آن گَرد تيره بسان ستاره بر آسمان لاژوردين بود . پيوسته نيزه بر كلاهخودهاى آبدار مىخورد . سه روز در آن جايگاه جنگ بود و راه آب بر ايرانيان تنگ بود . ايرانيان زره گران بر تن داشتند و همآوردانشان نيزه‌ور بودند . سرانجام از تشنگى دست پهلوانان و نيز آن اسپان گرانمايه از كارزار فرو ماند . لب رستم از تشنگى چاك شد و دهانش خشك و زبان گويايش چاك چاك گشت . چنان روزگار نبردشان تنگ شد كه اسپان و مردان ، گِل تر مىخوردند . چون رستم به آن جنگ بنگريست و همهء نامداران را كشته ديد ، رستم از اينسوى و سعد از آن سوى بسان تندر خروشى برآوردند و هر دو از دل سپاه بيرون شدند و آوردگاه را به كنارى كشانيدند . چون هر دو از سپاه به كنارى آمدند ، به زير يك سراشيبى برفتند و آن دو سالار با دلهايى كينه‌خواه در آوردگاه بتاختند . خروشى بسان تندر از رستم برآمد و تيغى بر سر اسپ سعد بزد . چون اسپ نبرد سعد بر زمين افتاد ، سعد پرخاشخر از آن جدا گشت . پس رستم تيغ تيزى بيرون كشيد تا رستاخيزى به او بنمايد . مىخواست تا سر از تنش جدا سازد . ليك از آن همه گَرد سياه يكديگر را نديدند . پس از پشت آن زين پلنگ فرود آمد و پالهنگ بر