گيتى در برابر آب سرد و گوارا [ يى از بهشت ] نمىارزد . پس تو چرا دل خود را از براى آن پر از درد مى دارى ؟ آنگاه سعد مهر عرب را بر روى آن كاغذ نهاد و بر محمد [ ص ] نيز درود بفرستاد . سپس مغيره شعبه از ميان پهلوانان ايشان برفت تا به پيش رستم پهلوان بيابد . پس يكى از نامداران ايرانى به پيش رستم - پهلوان سپاه - بيامد و به دو گفت : بدان كه فرستادهاى پير و سست و ناتندرست و بىاسپ و جنگ افزار بيامده كه تيغ باريكى بر گردن آويخته و پيراهنش پاره است . چون رستم اين سخن را بشنيد ، سراپردهاى از ديبا برافراشت و زيراندازهايى از زربافت چينى بيافكندند و سپاهى همچون مور و ملخ بيامد . آنگاه تخت زرينى بنهادند و رستم - آن پهلوان سپاه - بر روى آن بنشست . شست مرد از سواران ايرانى و شيران روز نبرد با جامههاى بنفش زربافت بر تن و موزههاى زرين به پا و با گردنبند و گوشواره نيز بيامدند و در سرا پردهء شاهوار و آراسته بايستادند چون شعبه به دهليز سراپرده رسيد ، بر روى آن زيراندازها پاى ننهاد و آهسته آهسته همچنان كه شمشير خود را بسان دستوارى كرده بود ، برفت و بر روى خاك بنشست . هيچكس را نديد و به سوى پهلوانان سپاه هم نگاه نكرد . رستم كه چنين ديد ، به دو گفت : جانت را شاد و روان و تنت را با دانش ، آباد بدار . شعبه « 1 » به رستم گفت : اى نيكنام ، اگر پذيرندهء كيش هستى ، پس بر تو درود . رستم از گفتار او بر خود بپيچيد و ابروهايش پر از اخم و رويش زرد گشت . آنگاه نامه را از او بگرفت و به خواننده داد و مرد خواننده سخنان آن نامه را براى او ياد كرد . پس رستم به شعبه گفت : به سعد بگوى : همانا كه تو نه شهريار هستى و نه ديهيم جوى مىباشى . تنها چون بخت تيرهء مرا بديدى ، دلت آرزوى تخت مرا كرد . ليك بدان كه سخن در نزد دانايان ، خوار نمىباشد و تو را به اين كار ، راه نباشد . اگر سعد ، تاج
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 798
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٩٨
هامش
( 1 ) - در اينجا مغيره پسر شعبه بوده است .