تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 77

مساهمون:

ص٧٧
در آن جام پنج من مِى بود . كبروى گفت : بدانيد كه من هفت جام مِى بدين سان در پيش اين انجمن مىخورم و سپس با هوشيارى به سوى دِه مىخرامم و هيچكس خروشى از سرِ مستى از من نخواهد شنيد . كبروى ، اين بگفت و هفت جام ديگر هم بخورد و از آن مِىپرستان گَرد برآورد . آنگاه به دستورى شاه بيرون رفت . براستى كه چه كسى مىداند كه آن مِى در تن او چگونه گشت ؟ كبروى بدين سان از آن شهر خرّم به دشت آمد . چون مِى در سينهء آن مرد گرم شد ، اسپ خود را از ميان گروه برانگيخت و از هامون به سوى كوه بتاخت . آنگاه در جاى سايه‌اى از اسپ فرود آمد و بخوابيد . ناگاه كلاغى سياه از كوه بيآمد و دو چشم او را در آن خوابگاه از جاى بِكَند . از سوى ديگر ، آن گروه كه از پس او مىتاختند ، او را در پيش كوه ، مرده بيافتند . ديدند كه زاغ سياه دو چشمش را از سر كَنده و اسپش نيز در كنارش ايستاده بود . كهترانش از ديدن او بدانگونه بر او خروشان گشتند و از براى آن بزم و جام ، جوشان شدند . از ديگر سو ، چون بهرام از خوابگاه خود برخاست ، نيكخواهى به نزد او آمد و گفت : بدان كه كلاغى در پيش مرغزار ، چشم روشن كبروى را از براى مستى بِكَنده است . رخسار شهريار گيتى با شنيدن اين سخن ، زرد گشت و از انديشهء كار كبروى پر از درد شد . پس در همان هنگام از درگاه او خروش برآمد كه : اى نامداران با فرّ و هوش ، بدانيد كه از اين پس مِى براى همه ، چه پهلوان و چه پيشه‌ور ، ناروا است . داستان كودك موزه‌گر با شير و روا ساختن بهرام گور ، مِى را يك سال بدين گونه بگذشت و همه مِى را ناروا مىداشتند . خود شاه نيز چون بزم را مىآراست ، بجاى ميگسارى ، نامهء باستان شاهان را مىخواند و در بزم او هيچ