همگى برهنهاند . پس به نزد چه كسى دستگاه مىجويى ؟ سيرى و گرسنگى تو تنها به نانى است و تو را نه پيل و تخت است و نه بار و بنه . براى تو تنها همين بس كه در ايران زنده بمانى چرا كه تاج و نگين از براى كسى ديگر است كه با پيل و گنج و فرّ و تخت مىباشد و پدر بر پدرش ، همگى شاهانى نامبردار بودهاند . ماه نيز بر آسمان ، چهرهاى چون او ندارد و هيچ شاهى به بالاى او بر روى زمين نيست . هر گاه كه در بزم ، خندان و گشادهلب و سيم دندان شود ، بهاى سر تازيان را مىبخشد . چرا كه از اين كار بر گنج او هيچ زيانى نخواهد آمد . دوازده هزار سگ و يوز و بازشكارى دارد كه همگى با زنگ زرّين و گوشواره هستند . همهء مردمان دشت نيزهوران سراسر سال را از كران تا كران خوراك نمىيابند چرا كه همهء يوزها و سگهاى شكارى او در آن دشت مىدوند و نخچير مىگيرند . اينك در چشمان شمايان هيچ شرمى نيست و از راه خِرد ، هيچ مِهر و آزرمى نداريد . تو را با چنان چهره و زاد و مِهر و خوى ، آرزوى تاج و تخت آمده است ؟ بدان كه اگر گيتى را به اندازه بجويى ، سخنى به گزافه نخواهى گفت . اكنون مرد سخنگوى كارآزموده و پهلوان و دانايى را به پيش ما بفرست تا به ما بگويد كه راه تو چيست و چه كسى راهنماى تو به اين تخت كيانى مىباشد ؟ آنگاه من نيز سوارى را از براى اين به نزد شاه ايران مىفرستم و هرچه بگويى كه بخواهم ، از شاه خواهم خواست . پس تو جنگ با چنان پادشاهى را مجوى كه نبيرهء انوشيروان شاه است و هر پيرى با دادگرى او جوان مىگردد . پدر بر پدرش شاه بودهاند و خودش نيز شهريارى است كه روزگار ، هيچكس را به مانند او به ياد ندارد . پس گيتى را پر از نفرين خود مساز و به آيين و كيش ، بدگمان مشو . زيرا كسى كه فرهنگ و داد هم داشته باشد ، باز چون نژاده نباشد ، تخت كيانى را نخواهد جست . به اين نامهء پند آميز من بنگر و چشم و گوش خِرد را در بند مياور .
آنگاه چون آن نامه مُهر شد ، رستم آن را به پيروز شاپور فرّخنژاد بداد . پيروز شاپور پهلوان نيز به همراه بزرگان روشن روان ايرانى - كه همگى فرو رفته در جوشن و سيم و زر و سپرها و كمرهاى زرّين بودند - به پيش سعد وقّاص رفت .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 796
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٩٦