نيز بر پسرش چارهگرى كند . بندهء بىهنر به شهريارى رسد و ديگر نژاد و بزرگى به كار نيآيد . در گيتى براى هيچكس راستكارى نمانَد و روان و زبانهايشان پر از ناراستكارى گردد . از ايرانى و ترك و تازى نژادى پديدار آيد كه ديگر نه دهگان باشد و نه ترك و نه تازى . سخنهايشان بسان بازى باشد . همهء گنجهاى خود را به زير دامان نهند و بميرند و كوشش خود را به دشمن دهند . تنها به نام ، دانشمند و پرهيز كار باشند و بكوشند تا از اين راه كسانى را به دام اندازند . اندوه و رنج و شور چنان در همهجا پراكنده گردد كه شادى به هنگام بهرام گور بود . ديگر هيچ جشن و رامش و كوشش و كام نباشد و يك سره چارهگرى و جادو دام باشد . پدر از براى سيم با پسرش كينه آورَد ، ليك خوراكش كشك و پوشش او گليم باشد . از براى سود خويش ، زيان ديگران را بجويند و كيش را بهانه سازند . بهار از زمستان پيدا نباشد و به هنگام رامش ، نبيذ نيآورند . چون بسيار از اين داستان بگذرد ، ديگر كسى به سوى ايرانيان ننگرد . از براى خواسته ، خون بريزند و روزگار بزرگان كاسته گردد .
اينك دل من پر از خون و رويم زرد و دهانم خشك و لبهايم لاژوردين گشته است . چرا كه از آن هنگام كه من پهلوان گشتم ، بخت ساسانيان اين چنين تيره شد و آسمان اين گونه بىمِهر و دژم گشت و مِهر خود را از ما ببُريد . اكنون اين تير و پيكان من كه از آهن نيز مىگذرد ، بر تنهاى برهنهء ايشان كارگر نمىآيد . همان تيغى كه گردن پيل و شير را نيز در آوردگاه مىزد و سير نمىشد ، اينك پوست را بر اين تازيان نمىبُرد . براستى كه مرا از اين دانشم ، زيانهاى بسيار رسيد . اى كاش اين خِرد را نمىداشتم و مرا انديشهء دانستن نيك و بد نبود . ليك اين بزرگانى كه در قادسى به همراه من مىباشند ، تند هستند و دشمن تازيان مىباشند . با خود چنين گمان مىكنند كه از خون دشمن ، زمين همچون رود جيحون خواهد گشت . هيچكس از راز آسمان آگاه نيست و نمىدانند كه اين رنج ، كوتاه نمىباشد . چون روزگار دودمان به پايان رسد ، ديگر از رنج و كارزار ، چه سودى خواهد رسيد ؟ اى برادر ، تنت آباد و دل شاه ايران نيز به تو شاد بادا . چرا كه اين قادسى ، گورگاه من است و جوشنم برايم
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 794
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٩٤