تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 792

مساهمون:

ص٧٩٢

ايران نيز فرمان مىبريم و اگر بخواهد ، كسانى را هم به گروگان مىفرستيم . ليك من دانم كه اين تنها گفتار ايشان است و كردارشان جز اين خواهد بود و هيچ بجز آن گردش كژّ پرگار روزگار نخواهد شد . پس از اين نيز پيوسته جنگ خواهد بود و سد شير دمان در جنگ كشته خواهند شد . بزرگانى همچون ميروى طبرى و ارمنى - كه با كيش اهريمنى مىجنگند - و كلبوى سورى و مهترانى كه گوپال و گرز گران دارند و با من در اين جنگ هستند ، هيچ به گفتار ايشان نمىنگرند و همواره سر خود را مىافرازند و مىگويند : ايشان كه هستند و از براى چه به ايران و مازندران آمده‌اند ؟ « 1 » بايد سرزمينمان را با گرز و شمشير از ايشان بگيريم و بكوشيم و با مردانگى خود ، گيتى را بر ايشان تنگ و تار سازيم . هيچكس راز آسمان را نمىداند كه ديگرگونه گشته و با ما از اين پس بر سر مِهر نيست . پس تو چون اين نامه را بخوانى ، خِرد را دور مساز و به همراه مهتران ، كارها را بساز و بپرداز . همهء خواسته‌ها و پرستندگان و جامه‌ها را گرد كن و به آذرآبادگان - آن جايگاه بزرگان و آزادگان - بتاز . هرچه گلهء اسپ نيز دارى ، به سوى گنجور آتشكدهء آذرگشسپ ببر . هر سپاهى كه از زابلستان و ايران به زينهار خواهى بيآيند ، تو ايشان را نگاه بدار و بپوشان و با آنها مهربان باش . به اين كار روزگار بنگر كه هم از او شادمان هستيم و هم با بيم گاهى فراز مىآورد و گاه نشيب . هر سخنى كه گفتم ، به مادرم بگوى . چرا كه ديگر هرگز روى مرا نخواهد ديد . او را از سوى ما درود و پند بسيار بده تا در گيتى ، نژند نباشد . اگر كسى از من آگهى بدى بيآورَد ، چندان از اين كار اندوهگين مباش . بدان كه هيچكس در اين سراى سپنجى با دست و رنج خود ، گنجى نمىنهد . هميشه به يزدان پرستى بگراى و دل خود را از اين سراى سپنجى تهى ساز . پايان روزگارم نزديك گشت و از اين پس شهريار ايران مرا نخواهد ديد . ليك تو با هر كه از پير و جوان از دودمان ما هست ، در پيش يزدان نيايش كنيد و

هامش
( 1 ) - در باب آمدن سپاه اعراب به مازندران كه احتمالاً حسنين ( ع ) نيز با ايشان همراه بوده‌اند ، ر . ك . اعتماد السلطنه ، تاريخ طبرستان ، ص 109 - 107 حواشى مهرآبادى .