تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 76

مساهمون:

ص٧٦
شنبليد را در پيش نهادند . پس مهربنداد جامى مِى بخورد و جامى به بهرام بداد و بكوشيد تا او را بر آن خوان آرام بسازد . چون مهربنداد از مِى شاد گشت ، به بهرام گفت : اى پهلوان نيك پِى ، بدان كه تو سخت مانند شاه ايران - همان ماه شب چهارده - هستى . بهرام كه چنين شنيد ، به دو گفت : آرى شايد كه چنين باشد زيرا كه [ پروردگار ] پادشاه نگارندهء چهره ما است و همانگونه كه مىخواهد ، مىآفريند . همان آفريننده‌اى كه نه هرگز فزونى مىيابد و نه كاستى . ليك اگر من تا اين اندازه مانندهء شاه هستم ، پس اين بيشه و جايگاه را به تو دادم . بهرام ، اين بگفت و از آن جايگاه برخاست و بر اسپ سوار شد و مست به ايوان خراميد . آنگاه به شبستان زرّين خود برفت و همهء آن شب را در كنار آن بتان بسر برد و نخوابيد . با شادى در كنار دوستان بود و هر گونه داستانى براند . داستان بهرام گور با كبروى و ناروا كردن او مِى را آنگاه چون بر تخت بنشست ، از همان بامداد مِى بخواست . بزرگان سپاه نيز به شادى به پيش او رفتند . در همان هنگام مرد بزرگى بيآمد و براى او چندى ميوه از دِه بيآورد . بارهاى شتر از سيب و گلابى و دسته‌هاى گل سزاوار شاهنشاهى بود . چون شاه ايران او را بديد ، بنواخت و در ميان پهلوانان برايش جايگاهى بساخت . نام آن بزرگ كه با ميوه و گلهاى خوشبو بدانجا آمده بود . به پهلوى كبروى بود . چون كبروى از ديدار شاه و آن نامداران و جشنگاه ، خرّم بشد ، جامى بلور پر از مِى بديد . پس ناگاه دلش از براى آن جام به شور افتاد . در پيش بزرگان دست دراز كرد و آن جام را برداشت و برپاى جست و به ياد شاهنشاه بگرفت و گفت : من كه نامم كبروى است ، اين جام نبيذ را به روى شاهنشاه مىخورم . آنگاه در يك دَم آن جام مِى را سركشيد .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 76 | حكيم أبو القاسم الفردوسي