تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 75

مساهمون:

ص٧٥
داستان بهرام گور با مهربنداد روزى بهرام آهنگ شكار كرد . پس با يوز و باز شكارى بر اسپى تيز رو سوار شد و به سوى دشت خراميد . در ميان راه بيشه‌اى پر از درخت به پيش او آمد كه [ گويى ] جايگاه مردمى نيكبخت بود . جايى سبز همچون بهشت بود ليك هيچ مردم و چهارپايى در آن نديد . پس گفت : همانا كه اين بيشه جاى شيران و دليران است . بهرام شاه درون آن بيشه بگشت و در هرجا اندكى بنگريست . ناگهان در آن بيشه شيرى ديد و تنها چارهء آن را شمشير يافت . پس بهرام دلير بانگى بر آن نرّه شير بزد و كمان را به زه كرد و تيرى بر او بزد كه پهلويش را به دلش بدوخت و دل شير مادّه بر او بسوخت . شير مادّه آهنگ بهرام كرد و بغرّيد و چنگ برآورد . ليك بهرام سوار چنان تيغى بر آن بزد كه ديگر آن دد جنگى از كارزار فرو ماند . در همان هنگام پير مرد شيرين سخنى به نام مهربنداد از بيشه بيرون آمد . مهربنداد كه از آن زخم شمشير بهرام شاد گشته بود ، مردى دهگان و يزدان پرست بود كه نشست در آن بيشه داشت . چون به پيش شاه ايران رسيد ، بر او آفرين كرد و او را نماز برد و به دو گفت : اى مهتر نامدار ، اختر روزگار به كامت بادا . اى پاك انديش ، بدان كه من مردى دهگانم كه اين جاى و سراى از آن من است و گاو و خر و گوسپندانى نيز دارم . ليك از براى آن شيران ، مستمند و بددل گشته بودم . اكنون ايزد اين كار را به دست تو برآورد . پس چندى در اين بيشهء ما بنشين تا برايت شير و مِى و انگبين بيآورم . در اينجا هر اندازه كه به كار آيد ، برّه و درختان بارآور و سايه‌دار هست . بهرام شاه كه چنين شنيد ، از اسپ فرود آمد و همه جاى آن بيشه را بنگريست . زمينش سبز و پر از آب روان و جايى براى مردان جوان بود . مهربنداد نيز برفت و چند تن از بزرگان را به همراه رامشگرانى به پيش او آورد و گوسپندان فربه بسيارى بكشت و با جامى زرّين در دست بيآمد . چون خوراك بخوردند ، جامهاى نبيذ و گل