تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 74

مساهمون:

ص٧٤
كه هيچ بجز داد نكنى . تيز به خانهء براهام برو و هر آنچه كه يافتى ، بر اين اسپان بنه و به اينجا بيآور . مرد پاك دل به خانهء جهود رفت . همهء خانه پر از ديبا و دينار بود . در آن سرا كاروانى از پوشيدنى و گستردنى و افكندنى و آكندنى بود و از آن همه كالا هيچ جايى بر روى زمين نبود . همه‌جا پر از مرواريد درشت و ياكند و همه گونه گوهر و هميان و افسر بود . موبد شمار آنها را ندانست . پس هزار شتر از دشت جهرم بخواست و پيوسته بر آنها بار مىكردند و باز هم چيزهايى مىمانْد . آنگاه با دلشادى آن كاروان را براند . چون بانگ دراى از بارگاه به گوش رسيد ، مرد بينا برفت و اين را به شاه بگفت كه : بدان كه در گنج تو نيز گوهر از اينها بيشتر نيست و هنوز دويست خروار نيز در آنجا بمانده است . شاه ايران از آن كار در شگفت ماند و به آن آزمندى دل بيانديشيد كه آن مرد جهود آن همه بدست آورد ، ليك چون او را روزى نبود ، آنها برايش هيچ سودى نبخشيد . پس بهرام شاه از ميان آنها سد بار شتر زر و درم و گستردنى و چيزهاى ديگر به آن آبكش بداد . و بدين سان لنبك با آن گنج برفت . سپس براهام را فراخواند و به دو گفت : اى كه در كمى همچون خاك گشته‌اى ، چند مىگويى كه پيغمبرت چه اندازه زيسته ؟ چرا بايد اين همه از براى بيشى بگريى ؟ آن سوار به پيش من آمد و از آن داستانهاى كهن با من سخن گفت كه : هر كسى كه دارد بيشتر مىخورد و هر كه ندارد ، مىپژمرد . پس اكنون دست خود را از خوردن بكِش و از اين پس ديگر خوردن آن آبكش را ببين . آنگاه بهرام شاه با آن مرد فرومايه از آن سرگين و دستار زربفت و خشت سخنها راند و سپس به آن ناپاكدل چهار درم بداد و به دو گفت : اين را سرمايهء خويش كن زيرا كه بيش از اين براى تو سزاوار نيست . درم تو براى تهيدستان است و براى تو تنها آزاديت بس است . پس بهرام همهء آنچه را كه در آنجا بود به تهيدستان بداد و هرچه را كه در خانه بود به تاراج بداد زيرا كه بيگانگان سزاوار آن بودند . آن مرد جهود خروشان از آنجا برفت .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 74 | حكيم أبو القاسم الفردوسي