گشت . پس برفت و بر آن اسپى كه هيچ نخورده بود ، زين را - كه همان بالين خشك او بود - بنهاد . در همان هنگام براهام بيآمد و گفت : اى سوار ، هماناكه بر گفتار خودت پايدار نيستى . تو گفتى كه سرگين اين اسپ را با جارو خواهم رُفت . پس اكنون آنچه گفتى بروب و ببر زيرا كه من از ميهمانى كه بيدادگر باشد ، در رنج هستم . بهرام كه چنين شنيد ، به دو گفت : برو و نوكر خود را بيآور تا من به دو زر دهم و او اين سرگين را با تيزى از اين خانهء تو به دشت ببرد . ليك براهام گفت : من كسى را ندارم كه اين خاك را بروبد و در مغاك بريزد . تو پيمانى را كه كردى ، با كژّى به زير پاى مگذار زيرا كه نبايد من تو را بيدادگر بخوانم . بهرام كه اين سخن را ازو بشنيد ، انديشهء تازهاى بكرد . او را درون موزهاش ، دستارى از پرند پر از مشك و خوشبوى بود . پس آن را بيرون آورد و سرگين را با آن پاك كرد و با آن خاكها در گودالى بيانداخت . براهام با ديدن آن دستار به شتاب برفت و آن را برداشت . بهرام كه از اين كار در شگفت مانده بود ، به براهام گفت : اى پارسا ، بدان كه اگر پادشاه از اين رادى تو بشنود ، تو را از اين گيتى بىنياز خواهد ساخت و بر همهء مهتران سرافراز خواهد كرد . بخشيدن بهرام گور ، خواستهء براهام ، لنبك را بهرام از آنجا برفت و به ايوان خويش آمد و همهء آن شب را به درمانى براى آن كار بپرداخت . آن شب را در آن انديشهها به خواب نرفت و بخنديد و آن راز را به هيچكس نگفت . پگاه چون تاج بر سر نهاد ، همهء سپاهيان را بار بداد . آنگاه بفرمود تا لنبك آبكش با دستهايى به كِش كرده « 1 » ، به پيش او آيد . براهام - آن جهود بدانديش بدنام - را نيز بدانجا بردند . چون براهام به بارگاه بيآمد ، او را بنشاندند و مرد پاك دلى را بخواندند . بهرام به آن مرد گفت : برو و اسپانى را به همراه خود ببر و هوشيار باش
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 73
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٣
هامش
( 1 ) - دستها را به كش كردن به معناى دستها را به نشانهء ادب بر سينه نهادن است .