از تو مىدزدد . آنگاه مرا از براى آن بسيار در رنج خواهى داشت . پس اينك كه روزگار اين چنين بر من تنگ شد و همهء كارها بىبرگ و رنگ گشت ، به درون خانه بيا . ليك بايد با من پيمان ببندى كه هيچ چيزى از من نخواهى زيرا كه براى مرگم نيز هيچ آبچين « 1 » و نساجامهاى ندارم . بدان كه اگر اين اسپ تو سرگين يا آبى بيافكند و يا خشت خانه را بشكند ، بايد پگاه سرگين او را بروبى و خاكش را به دشت ببرى . تاوان آن خشت پخته را هم چون از خواب بيدار گشت ، بايد بدهى . بهرام كه چنين شنيد ، به دو گفت : با تو به اين كار پيمان مىبندم و از براى اين رنجها سر خويش را نيز گروگان مىسازم . آنگاه بهرام از اسپ فرود آمد و اسپ را با لگام ببست و تيغ از نيام بيرون كشيد . سپس نمد زين را به زير خود بگسترد و زين را بجاى بالين خود نهاد و آنسان كه دو پايش بر روى زمين كشيده شده بود ، بخوابيد . از سوى ديگر ، براهام در خانه را از پشت ببست و خوان بيآورد و به خوردن نشست . آنگاه به بهرام گفت : اى سوار ، چون اين داستان را از من بشنوى ، آن را به ياد بسپار . بدان كه در گيتى هر كسى كه دارد ، مىخورد و چون نداشته باشد ، تنها مىنگرد . بهرام كه چنين شنيد ، به دو گفت : من اين داستان را از گفتهء باستان شنيده بودم . ليك اكنون اين شنيده را به ديدهء خويش بديدم . پس از آن ، جهود چون خوراك را بخورد ، مِى بيآورد و از خوردن مِى شادمان گشت و خروشيد كه : اى سوار رنجديده ، به اين داستان كهن گوش بسپار . بدان كه هر آن كس كه داراست ، دلش روشن است و درم در نزد او همچون جوشنى است . ليك كسى كه ندارد ، لبش نيز خشك مىگردد چنان كه تو كه گرسنه بودى در اين نيمه شب گشتى . بهرام با شنيدن اين سخن به دو گفت : آنچه ديدم ، بسيار شگفت بود و بايد كه آن را ياد بگيرم . ليك بدان كه اگر تو از اين جام ، سرانجامى نيك بيابى ، پس خوشا ميگسار و اين جام نيك . چون خورشيد از فراز كوه دشنهء خود را برآورد ، بهرام گور از خواب گريزان
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 72
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٢
هامش
( 1 ) - آبچين پارچهء جامه را گويند كه بدن مرده را بعد از غسل دادن ، با آن خشك سازند . برهان قاطع ، ماده آبچين .