تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 749

مساهمون:

ص٧٤٩
شيون باربد بر خسرو اكنون به شيون باربد گوش بسپار و سر مِهر مهتر را در آغوش بدار . چون باربد آگه شد كه خسرو شاه ، ناكام و بىخواست خود از تخت شاهى كناره گرفت ، با چشمانى پر از اشك و دلى پر از خون از جهرم به سوى تيسفون بيآمد . پس به آن خانه‌اى كه شاه در آن بود برفت و او را بديد كه رخسار لآلگونش به زردى گل شنبليد گشته است . چندى در پيش شاه بماند و آنگاه خروشان به سوى بارگاه آمد و با رخسارى زرد و دلى پر درد به زبان پهلوى بر او مويه بكرد . شاه و نگاهبانان زارى او را بشنيدند و نگاهبانان گريان شدند و گويى بر آتش مِهر بريان گشتند . باربد مىگفت : الا اى خسرو خردمند ، اى پهلوان دلاور و سترگ ، كجا شد آن بزرگى و دستگاهت ، كجا شد آن همه فرّ و بخت و كلاهت ، كجا شد آن همه برز و بالاى و تاجت ، كجا شد آن همه دستبند و تخت پيلسته‌ات ، كجا شد آن شبستان و رامشگرانت ، كجا شد آن دژ و بارگاه سرانت ، كجا شد آن افسر و درفش كاويانيت ، كجا شد آن همه تيغهاى بنفشت ، كجا شد آن جانوسپارت كه با تخت زر و گوشوار بود ، كجا شد آن سر كلاهخود و زره زرّينت كه از گوهر گره بر گره افكنده شده بود ، كجا شد آن اسپ شبديز با جا پاى زرّينت كه در زيرت ناشكيب بود ، كجا شد آن سواران زرّين ستامت كه دشمن ، نيام تيغشان بود و اكنون همه از جانت نااميد گشته‌اند ، كجا شد آن شتران و پيلان سپيدت ، كجا شد آن همه شتران راهوارت با آن كجاوه‌هاى زرّين و فرمانبر است كجا شد آن سخنگوى شيرين زبانت ، كجا شد آن دل و انديشهء روشن روانت ؟ چرا از هر چيزى تنها مانده‌اى ؟ كِى چنين روزى را از كراسه خوانده بودى ؟ مبادا كه به روزگار گستاخ باشى ، چرا كه زهرش از پادزهر آن فزونتر آمد . پسرى خواستى تا يار و پشتيبانت باشد . ليك اكنون بخت خود را از پسرت بيافتى . شاهان از فرزند است كه نيرومند مىشوند و از رنج روزگار ، بىآهو مىگردند . ليك چون فرزند شاهنشاه