تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 748

مساهمون:

ص٧٤٨
شاهى فرود آمد و دو دست گرامى را بر سر نهاد . ديگر از آن اندوه از خورد و خواب فرو ماند و همواره از اندوه خسرو ديدگانش پر از اشك بود و خون مىگريست . چون از آن گريه و زارى شهريار به سپاهيان آگهى رسيد ، همهء سپاهيان بترسيدند و در جايى گرد آمدند و در بارهء خسرو سخن براندند و گفتند : اگر بار ديگر پرويز بر تخت بنشيند ، جاى سران سپاه تنها بر سر دار خواهد بود . پس چون آفتاب از كوه تيره سر برآورد و روز فرا رسيد ، بدانديشان از خواب بيدار گشتند و همگى به سوى بارگاه شاه برفتند . چون شاه از آمدن ايشان آگه شد ، بر تخت بنشست . پس آن گردنكشان و پهلوانان خويشاوند و بيگانه به پيش او برفتند و با رويى دژم كرده بنشستند و هيچ سخنى نگفتند . شيروى شهريار بدانست كه ايشان از براى چه بدانسان دژم و با درد و اندوه بنشسته‌اند . پس به ايشان گفت : براستى شهريارى كه به درد پدرش اندوهگين نباشد ، كِى از پشت او خواهد بود ؟ من چنين كسى را تنها بدتن و بدهنر مىخوانم . پس نبايد به چنين كسى اميد داشته باشند چرا كه پوچ‌تر از چوب پوسيدهء بيد خواهد بود . ليك آن گناهكاران به دو گفتند : همانا كسى كه بگويد من دو شاه را مىپرستم ، تو او را در دل ، ناهوشيار بخوان و اگر از ارجمندان باشد ، او را خوار بدان . شيروى كه چنين شنيد ، گفت : شاه اگر بىگنج باشد ، سپاه نخواهد يافت . پس يك ماه با خسرو به چربى سخن مىرانيم و هيچ سخن درشتى به او نمىگوييم تا شايد از اندرز او شاد باشيم . چرا كه سرتاسر اين سرزمين او پر از گنج است . چون اين پاسخ را از شيروى بشنيدند ، از جاى برخاستند و به سوى خانه‌هايشان برفتند . آنگاه شيروى شاه به خواليگران گفت : هيچ چيزى را نبايد از خسرو نهان بداريد . در پيش او يك سره خوان زرّين بنهيد و خوراكيهاى چرب و شيرين بر آن بگذاريد . ليك پيوسته از آن خوراكيها ببردند و خسرو از هيچيك از آن خوراكيهاى گرم و سرد كه بديد ، نخورد . تنها از دست شيرين چيزى مىخورد زيرا شيرين از براى خوردن او اندوهگين بود .