كه آن كسى كه گيتى را به من بداد ، همو به ديگرى مىدهد و از براى اين بر من سپاسى نمىنهد . به اين پادشاهى آفرين مىكنم كه زمين به دانايان آباد بادا . چون يزدان يار و فريادرس ما باشد ، هيچكس به نفرين ما نخواهد يازيد .
اينك به آن كودك تيز و نادان بگوييد كه : اكنون ديگر آبروى ما تيره گشت . ليك تو جاودانه پدرود باشى و سر و كار ما نيز با خردمندان باشد . شمايان اى فرستادگان گرامى و آزادگان سخنگوى و پر مايه ، هر دو از من پدرود باشيد و بجز آنچه كه از من شنيدهايد ، چيزى مگوييد . بر گيتى آفرين مىكنم كه آن را گذارا ديدم . هر كسى كه از مادر بزاد ، سرانجام خواهد مرد . كسانى چون هوشنگ و تهمورس و جمشيد كه گيتى از ايشان به بيم و اميد بود و ديو و دد و دام از ايشان فرمان مىبردند ، چون روزگار درازشان بسر آمد ، بمردند . فريدون فرّخ هم كه در آشكار و نهان ، بدى را از گيتى دور كرد و دست ضحّاك تازى را از بدى ببست ، با مردانگى خود از چنگ روزگار نرست . كسانى چون آرش كه تيرش تا پرسنگها برفت و يا كارن پيروز - آن پهلوان شيرگير - و يا كواذ - كه از البرز كوه بيآمد و با مردانگى خود به شاهى رسيد و خانهاى از آبگينه بساخت و گيتى را از براى آن خانه پر از افسانه كرد . خانهاى كه پيكرش يك سره از مرواريد خوشاب و درش از ياكند درخشنده بود - و يا سياوش - آن شير نامدار - كه به روزگار جوانى دو ببر را بكشت و با رنج خود گنگدژ را بساخت و از آن رنج خود هيچ گنجى نديد و يا رستم و زال و اسفنديار - كه از ايشان براى ما سخن به يادگار مانده است - و يا گودرز و هفتاد پسر برگزيدهاش - آن سواران ميدان و شيران كين - و يا گشتاسپ شاه كه كيش بهى را بپذيرفت و از براى او فرّهى تازه شد و يا جاماسپ - كه در دانستن شمار سپهر از خورشيد گردنده نيز فروزندهتر بود - همهء آن بزرگان و دانايان و سواران و خوانندگان كه هر يك در هنر از ديگرى بهتر و به سال نيز مهتر بودند ، سرانجام از اين گيتى فراخ درگذشتند و آن همه ايوان و ميدان و كاخ را بر جاى گذاردند . من نيز در ميان شاهان اگر ساليان زندگانيم چندان بالا نبود ، ليك بىهمتا بودم . نيك و بد گيتى را بگذراندم و نگذاشتم كه يك روز هم به من بد برسد .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 746
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٤٦