برومند شد ، فرّ و نيروى شاه را بكاست . هر كسى كه كار خسرو را شنيد ، ديگر نبايد به گيتى گستاخ شود . تو از اين پس همهء سرزمين ايران را ويران بشمار و آن را كنام پلنگان ، شيران بدان . شاه ، سر دودمان ايرانيان بود و ديگر هيچكس تاج و تختى به مانند او نخواهد ديد . اين دودمان و ايران ويران گشت و خواست دشمن برآورده شد . هيچكس را بيش از اين سپاهى نخواهد بود . ليك چه كسى از ميان آن سپاه به دادخواهى او آمد ؟ از پاسبان بزرگ بر او گزند آمد و اكنون ديگر گرگ به درون اين رخنه خواهد آمد . شيروى را شاه بىشرم خواهند خواند . چرا كه او سزاوار اين تخت شاهى نبود . سپاه تو نيز چون از چهار سو كارزار برخيزد ، ديگر پايدار نخواهد ماند . يزدان دادگر ، روان تو را يار و سر بدسگالت نونگسار بادا . اى شهريار ، سوگند به يزدان و به نام تو و به نوروز و خورشيد و بهار خرّم كه اگر از اين پس دست من ساز بنوازد ، هرگز درود بر من مباد . همهء ابزار نوازندگى خود را مىسوزانم تا ديگر آن بدانديش را نبينم . آنگاه باربد هر چهار انگشت خود را ببُريد و آن را در مشت خود نگاه داشت . پس چون به خانه رفت ، آتشى برافروخت و همهء ابزار نوازندگى خود را بسوخت « 1 » . خواستن بزرگان از شيروى ، مرگ خسرو و كشته شدن او به دست مهر هرمزد هر كسى كه به خسرو شهريار بد كرده بود ، شب و روز از بد روزگار ترسان بود . شيروى نيز كه ترسو و خام بود ، آن تخت شاهى در پيش او همچون دامى بود . همهء مردم شناسان بدانستند كه ديگر آن روزگار بزرگى آرام نخواهد بود . پس همهء كسانى
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 750
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٥٠
هامش
( 1 ) - نظامى ، كليات خمسه ، خسرو و شيرين ، ص 451 .