است . خسرو كه او را بديد ، ناگهان بلرزيد و اشك از ديدگان بباريد و به دو گفت : اى زشت ، برگوى كه نامت چيست ؟ كه مادرت بايد بر تو بگريد . مرد گفت : مرا مهرهرمزد مىخوانند و بيگانهاى هستم كه در اين شهر هيچ يار و جفتى ندارم . خسرو گفت : مرگ من به دست فرومايهاى بدگمان برسيد . همانا كه چهرهء او همچون مردمان نيست و هيچكس در گيتى مِهر او را نمىجويد . در همان هنگام ريدكى در پيش او ايستاده بود . خسرو به آن ريدك گفت : اى رهنماى ، برو و تشت آب و مشك و شاهبوى و يك جامهء بسيار پاك و دلپذير بيآور . آن كودك پرستنده كه اين سخن را از خسرو بشنيد ، راز او را ندانست . پس از پيش او بيآمد و تشت زرّينى با جامه و آفتابه و آب به پيش شاه ببرد . خسرو در آوردن آنها شتاب داشت . چون برسم را بديد ، به باژ بپرداخت چرا كه ديگر هنگام سخن و گفتار بيهوده نبود . آنگاه چون آن جامهها را بپوشيد ، با زمزمه از گناهانش پِتَت بكرد . سپس چادر نويى بر سر كشيد تا روى آن جان ستان را نبيند . مهرهرمزد كه چنين ديد ، دشنه در دست برفت و در خانهء پادشاه را ببست . آنگاه شتابان برفت و جامهاش را بيرون كشيد و جگرگاه آن شاه گيتى را بدريد « 1 » .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 752
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٥٢
هامش
( 1 ) - روايت حكيم فردوسى در بارهء قاتل خسرو پرويز با آنچه كه اكثر مورخان گفتهاند ، تفاوت بسيار دارد . اكثراً روايت كردهاند كه آن قاتل بنام مهرهرمزد ( يا يزدك ) ، پسر مردانشاه - مرزبان نيمروز و يا بابل و خطرنيه - بود . گويند خسرو پرويز 2 سال پيش از خلع شدن ، سرانجام كار خود را از منجمان بپرسيد . به دو گفتند كه مرگ وى از جانب نيمروز باشد . خسرو پرويز با شنيدن اين سخن نسبت به مردانشاه بدگمان شد پس از او خواست تا به پيش او آيد . آنگاه به دنبال بهانهاى شد تا او را بكشد . ليك چون از براى خدمات او شرمش آمد ، بهانهاى يافت و دست راست او را ببريد . اما پشيمان شد و از او پوزش بسيار خواست . مردانشاه نيز خسرو پرويز را سوگند داد كه او را بكشد تا ننگ بريدگى دست بر او نماند . بدين سان گردن او زده شد . در هنگامى كه شيرويه قصد كشتن پدرش را كرد ، چندين شخص را يكى پس از ديگرى به اين مأموريت فرستاد ، ليك يا ايشان نتوانستند و يا اين كه خسرو پرويز به آنها گفت كه ايشان به اين كار موفق نخواهند شد . تا اين كه مهرهرمزد - پسر مردانشاه مزبور - آمادهء اين كار شد . چون وى به نزد خسرو پرويز رفت ، خسرو پرويز از نام و نسب او بپرسيد . مهرهرمزد گفت كه پسر مردانشاه است . خسرو پرويز با شنيدن اين سخن گفت : تنها تو مرا خواهى كشت ، زيرا من قاتل پدرت بودم و تو انتقام خون پدرت را خواهى گرفت . پس مهرهرمزد چندين ضربت با تبرزين به گردن خسرو پرويز زد . ليك خسرو پرويز كشته نشد و در رنج بسيار افتاد . خسرو پرويز كه چنين ديد ، جستجو كرد و حرزى در بازوى خويش يافت كه هر كسى آن را مىآويخت ، ضربهاى بر او كارگر نمىافتاد . پس حرز را از بازو بگشود و مهرهرمزد ضربتى ديگر زد كه هلاك شد . گويند چون خبر قتل خسرو پرويز را به شيرويه دادند ، گريبان دريد و بگريست و بگفت تا پيكر او را براى نهادن در دخمه ببرند . پس بزرگان و عامه به تشييع آن پرداختند . سپس بفرمود تا مهرهرمزد را كه قاتل خسرو پرويز بود ، بكشند . طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 779 - 778 بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 2 ، ص 1185 - 1182 ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 402 - 401 تجارب الامم فى أخبار ملوك العرب و العجم ، ص 361 - 359 دينورى ، الأخبار الطوال ، ص 141 مجمل التواريخ و القصص ، ص 81 . طبرى واقعهء قتل خسرو پرويز را در روز 12 آذر ماه دانسته است يعنى حدود 4 روز پس از خلع او و آغاز سلطنت شيرويه . تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 779 . دو روايت متفاوت ديگر در مورد قتل خسرو پرويز موجود است : مسعودى در خبرى واحد آورده كه چون خسرو پرويز خلع شد ، چشمانش را ميل كشيدند و او را كشتند . مروج الذهب ، ج 1 ، ص 274 . نظامى نيز در خبر واحد ديگرى آورده است كه خسرو پرويز در پايان كارش در آتشكدهاى عزلت گزيد و در اين مدت تنها شيرين در كنار او بود . چون شيرويه به قدرت رسيد ، او را بند كرد و باز هم تنها شيرين به پيش او مىرفت . شبى كه شيرين در زندان در كنار او خوابيده بود ، قاتلان با تيغ ، پهلوى خسرو پرويز را دريدند و كشتند . كليات خمسه ، خسرو و شيرين ، ص 445 .
ذكر چند نكته در مورد خسرو پرويز حائز اهميت است : الف - گويند هنگامى كه خسرو پرويز از پيش بهرام چوبينه بگريخت ، اسبش از رفتن باز ماند ، پس از نعمان - پادشاه حيره - كه در پيش او بود ، اسبش را بخواست ، ليك او نپذيرفت . در عوض اياس طايى اسب خود را به او داد و خسرو پرويز بگريخت . بعدها كه به قدرت رسيد ، به اياس طايى پاداش بسيار داد و توسط او خبر پيدا كرد كه در سراپردهء نعمان ، دخترى زيبا روى است . خسرو پرويز آن دختر را بخواست ، ليك نعمان نپذيرفت . شاه ايران كه خشمگين شده بود ، سپاهى را به سردارى اياس طايى براى دستگيرى نعمان بفرستاد . نعمان به نزد قبيلهء بنى شيبان رفت و همهء دارايى خود را با دخترش به رئيس آن قبيله سپرد و نزد خسرو پرويز آمد تا از او پوزش بخواهد . ليك خسرو پرويز نپذيرفت و او را زندانى كرد و سپس در زير پاى فيل افكند و بكشت . آنگاه امارت دودمان لخمى را گرفته ، به اياس طايى داد و يك تن ناظر ايرانى بر او گماشت . سپس به رئيس قبيلهء بنى شيبان فرمان داد كه دارايى نعمان را تسليم كند . ولى او نپذيرفت . خسرو پرويز سپاهى از 40 هزار ايرانى و عرب به سردارى هامرز براى سركوبى قبيلهء بنى شيبان بفرستاد . جنگ در كنار چاه ذى قار رخ داد و در طى آن ايرانيان شكست خوردند . و اين نخستين فتحى بود كه عربان در مقابل ايرانيان كردند . گويند پيامبر ( ص ) پس از اين جنگ فرمود : اين نخستين انتقام است كه عرب از عجم گرفت و به سبب من پيروزى يافتند . ر . ك . طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 763 - 746 بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 2 ، ص 1137 - 1098 مسعودى مروج الذهب ، ج 1 ، ص 272 مجمل التواريخ و القصص ، ص 81 مسكويه ، تجارب الامم ، ج 1 ، ص 216 - 200 اصفهانى ، تاريخ پيامبران و شاهان ، ص 58 ابن بلخى ، فارسنامه ، ص 106 - 105 . ب - از نكات بسيار مهم مربوط به زمان خسرو پرويز كه حكيم فردوسى به ذكر آن نپرداخته ، برخى معجزات و نشانههايى است كه در زمان او رخ داد و به عنوان حجّت خداوند در مورد پيامبرى حضرت محمد ( ص ) بر خسرو پرويز بود . در همين رابطه از عبد الرحمن بن ابى بكره و عبد الرحمن بن عوف و أبو سلمة بن عبد الرحمن روايت كردهاند كه روزى در هنگامى كه خسرو پرويز تنها بود ، ناگهان فرشتهاى به شكل پير مردى با چوبى در دست به نزد او آمد و او را به پذيرفتن دين پيامبر ( ص ) بخواند و گفت : اگر نپذيرى ، اين چوب را مىشكنم . خسرو پرويز گفت : بهل بهل . ( يعنى بگذار ، صبر كن ) . فرشته كه چنين شنيد ، برفت . خسرو پرويز به نزد نگاهبانان رفت و از ايشان پرسيد كه چه كسى آن پير مرد را به نزد او راه داده است . ليك همه گفتند كه هيچكس را نديدهاند . پس خسرو پرويز بر نگاهبانان بيافزود . سال ديگر درست در همان روز و موقع ، همان پير مرد با چوبى در دست بيامد و همان گفتهها را تكرار كرد . خسرو پرويز گفت : بهل بهل بهل . فرشته با شنيدن اين سخن برفت . چون خسرو پرويز در بارهء آن پير مرد از نگهبانانش پرسيد ، ايشان باز هم گفتند كه هيچكس را نديدهاند كه به نزد او بيايد . سال سوم درست در همان روز ، همان پير مرد با چوبى در دست بيامد و همان گفتهها را تكرار كرد . خسرو پرويز باز گفت : بهل بهل . در همان هنگام ناگهان فرشته گفت : اى خسرو سخن مرا نپذيرفتى ، به خدا سوگند كه ترا بشكند ، چنان كه من اين عصا را بشكنم . و عصا را شكست و رفت . باز چون خسرو پرويز از نگهبانانش بپرسيد ، ايشان از آمدن آن مرد اظهار بىاطلاعى كردند و گفتند هيچكس از پيش ديدگان ايشان نگذشته است . طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 746 - 744 نظامى ، كليات خمسه ، خسرو و شيرين ، ص 466 بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 2 ، ص 1094 . به روايتى ديگر از حسن بصرى گويند كه : ياران پيامبر ( ص ) از او پرسيدند : اى پيامبر خدا ، حجت خداى بر خسرو در بارهء تو چيست ؟ پيامبر ( ص ) فرمود : خداوند فرشتهاى به دو فرستاد كه دست از ديوار خانهء وى برون كرد و نور از آن مىدرخشيد . چون خسرو پرويز اين را بديد ، بترسيد . ليك فرشته گفت : اى خسرو ، بيم مدار كه خدا پيامبرى فرستاده و كتابى به او
نازل كرده ، پيرو او شو تا در دنيا و آخرت ايمن باشى . خسرو گفت : تا ببينم . طبرى ، همان ، ص 744 . از ابن عباس روايت كردهاند كه خسرو پرويز در پاسخ فرشتهاى كه با عصا به پيش او آمد ، به طور صريح گفت : من هرگز دين آباء و اجدادى خود را ترك نخواهم كرد . تجارب الامم فى أخبار ملوك العرب و العجم ، ص 352 . و از وهب بن منبه روايت كردهاند كه از علامتهاى ديگر آن بود كه طاق ايوان مداين دو بار شكست ، بى آن كه سنگينىاى بر آن افتاده باشد و هر بار هزار هزار درم به آبادانى آن به كار بست . و علامت ديگر آن بود كه پل يا بند دجله دو بار ويران شد و پانصد هزار درم براى تعمير آن هزينه كرد . خسرو پرويز كه چنين ديد ، منجمان را به نزد خود خواند و گفت : چه شايد بودن اين علامتها ؟ ايشان گفتند : چيزى نو پديد آيد اندرين عالم و دينى نو باشد . بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 2 ، ص 1094 - 1093 طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 744 - 741 نظامى ، كليات خمسه ، خسرو و شيرين ، ص 465 . نظامى در باب اين معجزات است كه مىنويسد :
در آن دولت ز معجزهاى مختار * بسى عبرت چنين آمد پديدار
تو آن سنگين دلان را بين كه ديدند * به تأييد الهى نگرويدند
كليات خمسه ، خسرو و شيرين ، ص 466 . نظامى در همين رابطه روايت مىكند كه شبى خسرو پرويز ، روى حضرت محمد ( ص ) را در خواب ديد كه سوار بر اسبى بود و با نرمى به او فرمود : اى جوانمرد ، به اسلام بگراى و از كفر برگرد . ليك خسرو گفت : من تا هنگام مرگ از اين آيين كه دارم بر نخواهم گشت . سوار كه چنين شنيد ، با تندى تازيانهاى به خسرو پرويز زد و به سرعت از آنجا برفت . چون خسرو پرويز از خواب بيدار شد ، 3 ماه از ترس بيمار بود و شبها از اندوه نمىخوابيد . روزى به همراه شيرين در گنجينهها مىگشت كه در يكى از گنجها چشمش به لوحى زرّين افتاد كه با زر و سيم بر آن نوشته بودند و تصوير حضرت محمد ( ص ) بر آن بود . پيرى آن را بخواند و گفت كه : اردشير بابكان در كار ستارگان و فلك نگريست و دريافت كه در اقليم عرب ، پيامبرى امين خواهد آمد كه خاتم پيامبران خواهد بود و هر كه دانا باشد ، بايد زود به او بگرود ، چرا كه جنگ با او زيان و صلح با او سود است . خسرو بىدرنگ گفت اين همان سوارى است كه آن شب در خواب ديده است . و چون در بارهء او بپرسيد ، گفتند كه : اين تنها به حضرت محمد ( ص ) شبيه است . شاه ايران كه چنين شنيد ، دلتنگ شد . شيرين از او خواست كه به حضرت محمد ( ص ) بگرود تا هم نام نيك برايش بماند و هم شاهى در نسل او ماندگار شود . ليك خسرو پرويز گفت كه نمىتواند راه و رسم نياكان را رها كند و اگر چه دلش مىخواهد ، ولى از شاهان گذشته شرم دارد . كليات خمسه ، خسرو و شيرين ، ص 462 - 459 . ج - يكى از مهمترين نكات ديگرى كه حكيم فردوسى در مورد دورهء خسرو پرويز ذكر نكرده است ، مسئله نامهء پيامبر ( ص ) به خسرو پرويز مىباشد . پيامبر ( ص ) در سال ششم هجرت توسط عبدا . . . بن خذافه سهمى نامهاى به خسرو پرويز بفرستاد كه مضمون آن بدين صورت بود : بسم ا . . . الرحمن الرحيم ، از محمد پيامبر خدا به خسرو بزرگ پارسيان ، درود بر آن كه پيرو هدايت شود و به خدا و پيامبر وى ايمان آرد و شهادت دهد كه خدايى جز خداى يگانه نيست . من پيامبر خدا به سوى همه كسانم تا همهء زندگان را بيم دهم . اسلام بياور تا سالم بمانى ، و اگر دريغ كنى ، گناه مجوسان به گردن تو است . ليك خسرو پرويز با خواندن آن نامه سخت خشمگين شد و گفت : اين كيست كه نام خود را پيش از نام من نوشته است . آنگاه نامه را پاره كرد . پيامبر ( ص ) كه از اين كار او آگاه شد ، خسرو پرويز را نفرين كرد و گفت : خداوند همچنان كه او نامهء مرا پاره كرد ، پادشاهيش را پاره پاره كند . طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 3 ، ص 1142 بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 2 ، ص 1139 - 1138 تجارب الامم فى أخبار الملوك العرب و العجم ، ص 350 گرديزى ، زين الأخبار ، ص 93 جوزجانى ، طبقات ناصرى ، ج 1 ، ص 168 ابن بلخى ، فارسنامه ، ص 106 24 مستوفى ، تاريخ گزيده ، ص 123 نظامى ، كليات خمسه ، خسرو و شيرين ، ص 465 - 463 مقدسى ، آفرينش و تاريخ ، ج 3 ، ص 520 . صاحب مجمل التواريخ و القصص روايت كرده كه علت اين كه خسرو پرويز دعوت پيامبر ( ص ) را نپذيرفت ، كينهاى بود كه خسرو پرويز در اثر شكست ذى قار از اعراب به دل گرفته بود . ص 81 . به روايت يزيد بن ابى حبيب پس از اين بود كه خسرو پرويز در نامهاى به باذان - فرمانرواى يمن - نوشت : دو مرد دلير به نزد اين مرد حجازى بفرست تا او را به سوى من آورند . باذان نيز دو تن را به همراه نامهاى به نزد حضرت محمد ( ص ) فرستاد . يكى از آن فرستادگان به نام بابويه به آن حضرت گفت : شاهنشاه شاه شاهان ، خسرو به باذان نوشته و فرمان داده كه كسى را بفرستد و تو را ببرد . و مرا فرستاده كه با من بيايى و اگر بيايى ، نامهاى به شاه نويسد كه تو را سودمند افتد و دست از تو بدارد و اگر نيايى ، دانى كه تو را با قومت نابود كند و ديارت را به ويرانى دهد . پيامبر ( ص ) به ايشان گفت : برويد و
فردا پيش من آييد . و از آسمان براى پيامبر خدا خبر آمد كه خداوند ، شيرويه - پسر خسرو - را بر او مسلط كرد و او در ماه فلان و شب فلان در فلان وقت شب ، پدر را بكشت . پس پيامبر ( ص ) آن دو فرستاده را بخواند و خبر را به آنها بگفت . ايشان گفتند : مىدانى چه مىگويى ؟ ما كوچكتر از اين را بر تو نمىبخشيم ، آيا اين خبر را براى شاه بنويسيم ؟ پيامبر ( ص ) گفت : آرى براى او بنويسيد و بگوييد كه دين و قدرت من به وسعت ملك كسرى مىشود و اگر اسلام بياورى ، ملك يمن را به تو مىدهم و تو را پادشاه ابناء مىكنم . آنگاه پيامبر ( ص ) كمربندى را كه طلا و نقره داشت و يكى از پادشاهان به او هديه كرده بود ، به فرستاده داد . ايشان نيز به نزد باذان رفتند و جريان را براى او بگفتند . چيزى نگذشت كه نامهء شيرويه به باذان رسيد و خبر كشتن پدرش را بگفت . باذان نيز با ديدن اين امر ، اسلام آورد و ديگر ابناى پارسى مقيم يمن نيز مسلمان شدند . طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 3 ، ص 1144 - 1142 بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 2 ، ص 1190 - 1186 1144 - 1139 مقدسى ، آفرينش و تاريخ ، ج 3 ، ص 521 تجارب الامم فى أخبار ملوك العرب و العجم ، ص 351 - 350 ابن بلخى ، فارسنامه ، ص 107 - 106 . د - مسعودى روايت كرده است كه بزرگمهر وزير خسرو پرويز نيز بوده است . ليك او را متهم كرد كه به زنديقان ثنوى مذهب متمايل است و بفرمود تا او را حبس كنند و پس از چندى دستور داد تا گردنش را بزنند . سپس بخيراريس وزير دوم خود را نيز بكشت . و از آن پس بود كه به ستم گرويد . ر . ك . مسعودى ، مروج الذهب ، ج 1 ، ص 271 - 270 . نيز نويرى ، نهاية الإرب ، ج 10 ، ص 222 . ه - گويند خسرو پرويز دستور داد تا آتشكدههايى بسازند و 000 12 هيربد را در آنها به خدمت گماشت . طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 766 . و - از بناهايى كه به خسرو پرويز منسوب است مىتوان به موارد زير اشاره كرد : 1 - قصر شيرين در راه بغداد . 2 - ايوانى كه در بيستون مىساخت و تمام نشد . 3 - صفهء شبديز نزديك كنگاور . 4 - آتشكدهاى در قريهء بارمين كرمان بساخت و ديههاى اطراف آن را بدان وقف كرد . مجمل التواريخ و القصص ، ص 81 مستوفى ، تاريخ گزيده ، ص 124 مستوفى ، نزهت القلوب ، ص 193 108 اصفهانى ، تاريخ پيامبران و شاهان ، ص 58 . ز - طبرى مىنويسد كه خسرو پرويز زمستانها در مداين بود و تابستانها را ما بين مداين و همدان بسر مىكرد . تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 766 . كريستن سن مىنويسد كه چون پيش گويان خسرو پرويز گفته بودند كه اقامت تيسفون بر او نامبارك خواهد بود ، از سال 604 م . تا زمانى كه هراكليوس بر او تاخت ( 628 - 627 م . ) به تيسفون نرفت . اقامتگاه نظامى او قلعهء دستگرد ( دسكرة الملك ) در كنار شاهراه نظامى بغداد به همدان بود . ايران در زمان ساسانيان ، ص 457 . ح - در بارهء مناسبات خسرو پرويز با روم بايد گفت چنان كه ديده شد ، وى با يارى گرفتن از موريس به قدرت رسيد . ليك چون در سال 602 م . موريس بدست فوكاس كشته شد . خسرو پرويز به خونخواهى موريس - كه پسرش به ايران پناهنده شده بود - به روم لشكر كشيد و در همه جا پيروزمندانه پيش رفت و شهرهاى دارا ، آمِد ، ادس ، حران ، هيروپوليس ، حلب و ديگر شهرهاى شام را بگرفت و از طرف ارمنستان به كاپادوكيه و فريگيه و بىتىنيه حمله كرد و تا نزديكى قسطنطنيه پيش رفت . در سال 610 م . هراكليوس در روم به قدرت رسيد و سپاه ايران به شام تاخت و انطاكيه و دمشق را گرفته ، غارت كرد و سپس اورشليم را به كمك 000 26 يهودى مسخر ساخت و صليب را با غنايم بسيارى به تيسفون برد . خسرو پرويز پس از اين فتح به هراكليوس نامهاى بدين مضمون نوشت : « از سوى خسرو بزرگترين خدايان و خداى روى زمين به هراكليوس بندهء حقير خويش . شما مىگوييد كه ما به خداى خود ايمان داريم . بسيار خوب ، پس چرا خداى شما نتوانست اورشليم را از دست من برهاند . . . بيهوده خود را بر اين ايمان واهى كه به عيسى مسيح داريد ، فريب ندهيد . او حتى نتوانست خود را از چنگ يهودان نجات دهد ، پس چگونه
تواند شما را نجات داد . » در سال 617 م . شاهين - سردار ايرانى - از كاپادوكيه گذشته ، ولايات آسياى صغير را يكى پس از ديگرى تسخير كرد و هراكليوس پس از ملاقات با شاهين به صلاحديد او سفيرانى براى درخواست صلح به دربار خسرو پرويز فرستاد . ولى خسرو پرويز نه تنها آن سفيران را به زندان انداخت ، بلكه شاهين را براى اين كه هراكليوس را بسته به پيش او نفرستاده ، تهديد به مرگ كرد . شاهين در 617 م . كالسدون را در برابر قسطنطنيه تصرف كرد . دولت ايران به محاصرهء قسطنطنيه پرداخت . هراكليوس در سال 622 م . با سپاهش از بغاز داردانل گذشت و آسياى صغير را فتح كرد و پس از رسيدن به مرزهاى ارمنستان شهربراز را شكست داد و به قسطنطنيه بازگشت . در سال بعد با مردمان شمال مانند خزرها و ديگران همدست شده ، از طرف لازيكا به ايران لشگر كشيد . خسرو پرويز با چهل هزار سپاهى به مقابل او به آذربايجان شتافت ولى هراكليوس در سال 623 م . شهر گنزك ( شيز ) را تسخير و آتشكدهء بزرگ آذرگشسپ را ويران كرد . خسرو پرويز در موقع فرار از اين شهر ، آتش مقدس را به همراه برد . متعاقب اين نيز چندين بار سپاه ايران در جبهههاى مختلف از روم شكست خورد . خسرو پرويز كه از فتوحات روم مضطرب شده بود ، خواست ضربتى قاطع به روميها وارد كند . پس دو اردوى بزرگ تشكيل داد : يك اردو تحت سردارى شاهين مأمور شد كه قسطنطنيه را محاصره كرده ، به يارى آوارها آن را تسخير كند . اردوى ديگر مأمور شد كه با شخص هراكليوس بجنگد . ليك سرانجام هيچيك از اين دو مأموريت با موفقيت به پايان نرسيد . هراكليوس در سال 627 م . به قصد حمله به دستگرد - كه در 70 كيلومترى تيسفون و اقامتگاه خسرو پرويز بود - رهسپار شد . جنگ بزرگى در نزديكى نينوا رخ داد . ليك هراكليوس با ديدن پايدارى سپاه ايران ، تنها به غارت دستگرد اكتفا كرد و به گنزك يا شهر شيز در آذربايجان رفت . در همين حدود بود كه خسرو پرويز از سلطنت خلع شد . مشكور ، ايران در عهد باستان ، ص 462 - 456 . نيز ر . ك . طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 739 - 734 مسكويه ، تجارب الامم ، ج 1 ، ص 200 - 195 مسعودى ، مروج الذهب ، ج 1 ، ص 272 - 271 مجمل التواريخ و القصص ، ص 81 تجارب الامم فى أخبار ملوك العرب و العجم ، ص 346 . ط - از جمله شگفتىهاى ديگر دربار خسرو پرويز - جداى آنچه تا كنون ذكر شده - اسب شبديز ( شبدار ) او بوده است . روايت شده است كه اين اسب را شيرين از ناحيهء ارمن به همراه خود به دربار خسرو پرويز آورد و داراى ويژگيهاى بسيار برجستهاى بوده است . گويند خسرو پرويز چندان به آن اسب علاقه داشت كه هر خوراكى كه مىخورد ، به آن نيز مىداد . و چون آن اسب بمرد ، خسرو پرويز دستور داد تا او را در گورى نهادند و نقش آن را بر كوهى در نزديكى كرمانشاه نگاريدند و آن به صفهء شبديز موسوم است . بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 2 ، ص 1090 - 1089 نظامى ، كليات خمسه ، خسرو و شيرين ، ص 171 مسعودى ، مروج الذهب ، ج 1 ، ص 267 ترجمه آثار البلاد و اخبار العباد ، ج 2 ، ص 89 - 86 . ى در كتاب صور ملوك بنى ساسان ، تصوير خسرو پرويز بدين گونه بوده : پيراهن گُلى رنگ منقش ، شلوار آسمانى رنگ ، تاج سرخ ، با نيزهاى در دست . اصفهانى ، تاريخ پيامبران و شاهان ، ص 57 . يا - برخى از سخنان پرويز برجاى مانده است . ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 386 . يب - ابن اثير در توصيف خسرو پرويز مىنويسد : « خسرو پرويز سختگيرترين و بىپرواترين شاهنشاه ساسانى بشمار مىرفت و رأى او نيز از همه نافذتر بود . زندگانى او بيش از همه فراز و نشيب و بلندى و پستى داشت . از لحاظ سختى و بدبختى ، همچنين از جهت خوشبختى و گردآورى ثروت سرشار و مساعدت روزگار ، آنچه به دو رسيد ، به هيچ پادشاه ديگرى پيش از او نرسيده بود . » الكامل ، ج 5 قبل از اسلام ، ص 154 .