تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 751

مساهمون:

ص٧٥١

كه بد كرده و به آن كار گرويده بودند ، از درگاه به پيش كواذ رفتند و از آن كار بيداد ياد بكردند و گفتند : پيش از اين يك بار گفته‌ايم و اين بار ديگر است كه تو را انديشه‌اى ديگر در سر است . چون دو شاه بر يك تخت زر بنشينند و يكى را تخت باشد و ديگرى را زيرگاه ، اگر خويشى پدر و پسر افزوده گردد ، سر همهء بندگان را خواهند بريد . پس ما در اين كار همداستان نيستيم و از اين پس چنين سخنى در پيش ما مگوى . شيروى كه ترسو و در چنگ ايشان همچون بنده‌اى بود ، از سخنانشان بترسيد . پس گفت : تنها مردمان زشت نام هستند كه شيرى را به دام مىآورند . اينك شمايان بايد به سوى خانه برويد و از براى اين كار به سگالش بپردازيد و ببينيد كه چه كسى در گيتى هست كه مىتواند نهانى اين رنج را بر ما بسر آورَد ؟ « 1 » پس بدخواهان شاه برفتند و به جستجوى كُشنده‌اى برآمدند تا خسرو شاه را نهانى تباه سازند . ليك هيچكس در گيتى زَهرهء چنين كارى و مردانگى آن را نداشت كه خون چنان شاهى را بريزد و كوه [ گناهان ] را بر گردن خود بيآويزد . بدخواهان شاه در هر سو به جستجوى بپرداختند تا سرانجام مرد بيدادگرى را در راه با چشمانى كبود و رخسارى زرد و تنى خشك و پر موى و لبانى لاژوردين و پايى پر از خاك و شكمى گرسنه و سرى برهنه بديدند كه هيچكس در ميان كهتران و مهتران گيتى نام او را نمىدانست . آن مرد زشت - كه هرگز بهشت خرّم را مبيناد - در نزد زادفرّخ بود . چون آن مرد بدخوى آن داستان را از زادفرّخ بشنيد ، با او در آن گفتار همداستان گشت و به دو گفت : چون مرا سير كنى ، اين رنج ، كار من خواهد بود . زادفرّخ گفت : برو و اگر بتوانى اين كار را بكن و با هيچكس در اين باره سخن مگوى . من براى تو كيسه‌اى پر از دينار دارم و تو را همچون فرزند خود ، يار خواهم دانست . پس آن مرد كُشنده دشنهء تيزى از زادفرّخ بگرفت و شتابان بيآمد . چون آن بدجهش به نزديك خسرو شاه رفت ، او را ديد كه با بنده‌اش در پيشگاه

هامش
( 1 ) - طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 769 .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 751 | حكيم أبو القاسم الفردوسي