سه هزار هميان به آن روميان به يادگار بدادم . به نياتوس نيز هزار مهره از ياكند سرخ شايستهء گوشوار بدادم كه سنگينى هر يك از آن مهرهها بيست و چهار هزار نخود بود . هزار جامهء ديباى چينى كه پنج دست از آنها زربافت و گوهرنگار بود - و پرهيزگاران براى هر يك از آنها سد هزار درم مىدادند - و سد مرواريد خوشاب برگزيده - كه دانايان هيچيك از آنها را بد نيافتند و گوهرشناسان ارزش هر يك از آنها را سى هزار درم مىدانستند - و سد اسپ گرانمايه - كه پنجاه اسپ از آنها با زينهاى زر بودند و همه را از آخور ما برگزيده بودند و پوشش ديبا بر روى آنها بود و در دشت همچون باد مىتاختند - به نزديك قيصر فرستادم و بر او آفرين بكردم . ديگر آن كه از دار مسيحا - آن چوب كهنهء در گنج افتاده - سخن گفتى . پس بدان كه مرا از آن هيچ سود و زيانى نبود و تو آوازهء آن را از ترسايان شنيدهاى . ليك مرا شگفت آمد كه مرد سرافراز و دلاورى همچون قيصر با آن همه خردمندان و فرزانگان و موبدان پيرامونش آن كشته « 1 » را يزدان مىخوانند « 2 » و آن چوب خشك تباه گشته را مىخواهند . اگر آن دار بيكار يزدان بود ، پس خودش هم ناگهان از گنج ما مىرفت . ديگر آن كه گفتى كه پوزش بخواه و اكنون پتت « 3 » كن و راه يزدان را بجوى . ليك پاسخت اين است كه : زبان و لب و دست و پاى كواذ ريزنده باد . بدان كه اين يزدان بود كه تاج بر سر من نهاد و من نيز از او پذيرفتم و از آن تاج شاد بودم . پس چون آن را از من باز بخواست ، من نيز آن را به يزدان سپردم . پس نمىدانم كه آن زبان از براى چه در دهانت است ؟ من اين را به يزدان مىگويم ، نه با كودكى كه نيك را از بد نمىشناسد . من همهء كارهاى يزدان را پسنديدهام و شور و تلخيهاى بسيارى ديدهام . شاهى من سى و هشت سال بود و هيچكس از شهرياران همتاى من نبود . پس بدان
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 745
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٤٥
هامش
( 1 ) - مراد حضرت مسيح ( ع ) است . ليك با توجه به نص صريح قرآن مجيد - همچنان كه بارها در حواشى همين كتاب تذكر داده شده - حضرت مسيح ( ع ) كشته نشد و به آسمان برده شد .
( 2 ) اشاره به باور آن گروه از مسيحيان است كه حضرت مسيح ( ع ) را فرزند خدا دانستهاند .
( 3 ) - پِتَت به پارسى به معناى توبه است .