تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 71

مساهمون:

ص٧١
ياد بكرديم . اينك بدان كه من در جايى از تو سخن خواهم گفت كه از براى آن دل و انديشه‌ات روشن گردد و اين ميزبانى براى تو بار خواهد آورد و چون آن را افزون كنى ، تخت و افسر نيز مىدهد . آنگاه بهرام شتابان همچون گَرد بيآمد و زين بر اسپ خود نهاد و شادان از آن خانه به نخچيرگاه رفت . آن روز را تا شب بر كوه به شكار پرداخت و سپس به نزد سپاهيانش بازگشت . داستان بهرام گور با براهام جهودى آنگاه بهرام از پيش سپاه خود به سوى خانهء براهام شتافت و در را بزد و به دو گفت : بدان كه من آن هنگام كه شهريار ايران از شكار بازمىگشت ، ازو جدا ماندم و اكنون نيز شب فرا رسيده و من راه را نمىدانم و سپاه شاه را نمىيابم . بدان كه اگر امشب را در اين خانه ميهمان باشم ، هيچ‌كس از من رنجى نخواهد ديد . پيش كار براهام به نزد براهام رفت و آنچه را از آن نامدار بشنيده بود ، بگفت . براهام كه چنين شنيد ، گفت : از اين كار هيچ مرنج و او را بگوى كه : در اينجا نمىتوانى ميهمان گردى . فرستاده بيآمد و به بهرام بگفت كه : تو را در اينجا جايى نيست . بهرام به دو گفت : به او بگوى كه روا نباشد من از اينجا بگذرم . تنها از تو مىخواهم كه يك امشب را ميهمان تو باشم و نمىخواهم كه از براى هيچ چيزى هم در رنج بيفتى . پيش كار كه سخنان بهرام را بشنيد ، باز به نزد براهام دويد و به دو گفت : اين سوار امشب از اينجا نخواهد گذاشت و بسيار در اين باره سخن مىگويد . ليك براهام گفت : بىدرنگ برو و او را بگوى كه اينجا جايگاهى تنگ است و براهام نيز جهودى درويش است و شب را گرسنه و برهنه بر زمين مىخوابد . پيش كار برفت و اين سخن را به بهرام بگفت . بهرام گفت : اگر در اين خانه ميهمان تو نگردم تا تو را رنجى نرسد ، پس در كنار اين در مىخوابم و هيچ خانه و چيزى ديگر هم نمىخواهم . براهام گفت : اى سوار نبرده ، كم كم دارى مرا رنجه مىدارى . تو در پيش اين در مىخوابى و كسى مىآيد و چيزى