و از ديدار ايشان شادمان گشت . آنگاه ايشان را در جايى كه شايسته بود ، بنشاند و آنها را مهتران نامور بخواند . نخست خرّاد برزين سخنگوى زبان را با آب دليرى بشست و به گلينوس گفت : بدان كه كواذ فرّخ با آرامش تاج كيانى را بر سر نهاد و اكنون به ايران و انيران و روم آگهى رسيده است كه شيروى بر تخت شاهنشاهى ايران نشسته است . پس تو ديگر اين جوشن و كلاهخود و گرز و كمان را از براى چه دارى ؟ آيا چه كسى دشمن توست ؟ گلينوس كه چنين شنيد ، گفت : اى مرد كارآزموده ، همهء كارها به كامت باد كه اين چنين اندوه تن نازكم را كه اين پيراهن آهنين بر آن بود ، بخوردى . همانا كه از براى اين مهربانيت بر تو آفرين مىخوانم و سزاوار هستى كه بر تو گوهر بيافشانم . گفتار خوب تو راست است و خورشيد گيتى يار تو بادا . اكنون بگوى كه از براى چه كارى آمدهاى و سپس سخنان مرا بشنو . خرّاد برزين گفت : بدان كه كواذ فرّخ مرا بگفته كه پيام چندى به خسرو برسانم . اينك اگر از او بار بخواهى ، همهء آن پيام شاه را مىگويم . گلينوس به دو گفت : اى مرد گرانمايه ، براستى چه كسى مىتواند چنين سخنانى ياد كند ؟ ليك بدان كه شاه ايران - كواذ - به من پند و اندرزهاى بسيارى داده است كه روز و شب با اين كار همداستان مشو كه در پيش خسرو كسى لب به سخن بگشايد مگر اين كه گفتار او را بشنوى ، خواه به پارسى گويد و خواه به پهلوى . اشتاد كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى شادكام ، من پيامى نهانى ندارم . پيامى آوردهام كه تيغ به بار مىآورد و سر سركشان را در كنار مىآورد . اكنون تو از خسرو براى اين كار ، بار بخواه تا پيام شاه را به او بگويم .
گلينوس كه اين سخن را بشنيد ، برپاى جست و همهء بندها را ببست و چنان كه بايسته بود ، با دستانى به كش كرده و پرستارفش در پيش خسرو شاه بايستاد و به دو گفت : اى شاه ، جاويد باشى و مباد كه دلت از بدى ، نژند گردد . بدان كه اشتاد و خرّاد برزين از شاه و آن بارگاه پيامى آوردهاند . خسرو كه چنين شنيد ، به آواى بلند بخنديد و گفت : گفتارت خردمندانه نيست . اگر او شهريار است ، پس من كه هستم و از براى چه در اين زندان تنگ مىباشم كه اين چنين بايد از من بار بخواهى ؟
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 736
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٣٦