آنگاه گلينوس به نزد آن پهلوانان آمد و به ايشان گفت : اكنون با دستهايى به كش كرده به پيش او برويد و با او سخن گوييد و گفتارش را بشنويد ، پس آن دو مرد خردمند و پاكيزه گوى روى خود را با دستار چينى ببستند و چون به پيش خسرو رسيدند ، او را نماز بردند و هر دو زمانى دراز در پيشش بماندند . شاه بر روى شادورد بزرگى كه بر پيكرههاى ميش و گرگ با زر و گوهر بافته شده بود ، بنشسته و زيراندازى از ديباى زرد در زيرش و پشتىاى لاژوردين در پشتش بود . بهى بزرگ در دست گرفته و دژم بر آن نشستنگاه خفته بود . چون خسرو آن دو مرد گران سايه و بسياردانا را بديد ، از آن خفتگى بنشست و پروردگار گيهان آفرين را در نهان به يارى بخواست . پس آن به را بر روى بالش نهاد تا از آن دو بنده بپرسد . ليك در همان هنگام به از روى آن دو بالش به نرمى بگشت و از روى آن شادورد بزرگى ديبا نيز بگرديد تا اين كه به روى زمين رسيد . اشتاد كه چنين ديد ، برفت و آن را برداشت و از خاك پاك بكرد و بر روى سر خود گذاشت . سپس آن به را به روى شادورد بر پيش پاى آن دو مرد نهادند . خسرو نامدار از ديدن كار آن به پر از انديشه گشت و هيچ اختر نيكى به آن پِى نيافكند « 1 » . پس بىدرنگ روى خود را به سوى آسمان كرد و گفت : اى داور راستگوى ، براستى كسى را كه تو بيافكنى ، چه كسى برخواهد گرفت و آن را كه تو بشكنى ، چه كسى خواهد پيوست ؟ چون بخت روشن از دودمانى بگرديد و روزگار شادمانى بگذشت ، ديگر اندوه خواهد آورد . سپس خسرو به اشتاد گفت : آيا از آن كودك پست و زشت نام و از آن گناهكاران پليد و بدانديشه و تيره دل و بدگمان چه پيامى آوردهاى ؟ همهء ايشان بدانديش و بىدانش هستند و از بىدانشى است كه بىآرامش مىباشند . بدانيد كه بخت از اين دودمان خواهد رفت و هيچكس در اين دودمان ، شاه نخواهد ماند . اين تخت و تاج به سوى ناسزاواران خواهد رفت و اين درخت خسروانى تباه خواهد شد . ديگر
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 737
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٣٧
هامش
( 1 ) - طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 772 - 771 ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 399 بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 2 ، ص 1168 - 1165 تجارب الامم فى أخبار ملوك العرب و العجم ، ص 357 .