كهن سخن راندى . پس بدان كه پدر ما از براى گفتار بدگوى بود كه بر ما بيآشوفت و كارها زير و زبر گشت . چون ما از انديشهء او آگاه شديم ، شبانه از ايران راهى بجستيم و بگريختيم و در دام رنج و سختى نيآويختيم . ليك چون پس از آن بشنيدم كه بر شاه من بد رسيد ، از بردع برفتم . آن بهرام بود كه در آن كارها گناهكار بود . او و سپاهيانش در پيش ما رزمگاهى بيآراستند . از او نيز در روز جنگ بگريختم تا مرا به چنگ نيآورد . سپس بار ديگر بازگشتيم و دلاورانه به جنگش آمدم . جنگ با بهرام تنها يك بار نبود و همهء گيتى بر آن جنگ مىنگريستند . سرانجام چون به فرمان يزدان نيكىفزاى - كه راهنماى بر نيك و بد است - ايران و انيران به ما رام شد ، همهء كارهاى بهرام نيز ناكام گشت . آنگاه چون از جنگ با چوبينه آسوده شدم ، نخست به كينهء پدرم پرداختم . بندوى و گستهم هر دو خال من بودند و هيچ همتايى در گيتى نداشتند . جانشان را در پيش من برخى ساخته بودند و دلشان با من مهربان بود و به تن نيز خويشاوند من بودند . ليك چون كار خون پدر و درد جگر بود ، در خون پدر سستى نكرديم و دست و پاى بندوى را ببريدم چرا كه او كسى بود كه شاه را كور بساخت . آنگاه چون گستهم در گيتى ناپديد شد ، گوشهاى از گيتى را برگزيد . ولى به فرمان ما ناگهان كشته شد و بدين سان بخت از آن خونخواران برگشت .
ديگر آن كه از كار خودت و آن زندان تنگ و نابسامانى كار خود بگفتى . بدان كه آنها از براى اين بود كه از فرزند من كار بدى سر نزند تا از براى آن بر سرش بد آيد . در آن زندان براى شما بند تنگ و خوارى و بيم گزند نبود . شما را در آن روز خوار نگذاشتم و همهء گنجها را در پيش شما داشتم . ما بر آيين شاهان پيشين بودهايم و هرگز بيكار و بر آيين ديگرى نبودهايم . شمايان پيوسته به شكار و بزم با رامشگران و هر كارى كه سزاوار مهتران است ، مىپرداختيد و هيچ نيازى به دينار و گوهر و يوز و باز شكارى نداشتيد . كاخى بود كه آن را زندان نام كرده بوديم و در آن با شادكامى زندگانى مىكردى . اينها از براى آن گفتار اخترشناس بود كه ما را از تو هراسان مىساخت و مىگفت كه از تو بدين سان كه اكنون هست ، بد خواهد آمد . ليك من
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 739
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٣٩