تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 731

مساهمون:

ص٧٣١

اندوهگسار هستى و نه پيكار جوى مىباشى . پس زادفرّخ گويا به شاه گفت : در اين كار هوشيارانه‌تر نگاه كن . با خود چنين گمان كن كه هزار جنگاور را نيز بكشتى . ليك بدان كه سرانجام از كارزار سير خواهى شد . اينك همهء مردم ايران دشمن تو هستند و از براى پيكار با تو يكدل و يك تن گشته‌اند . پس بيا تا شايد بخت روى كند و اين كينه‌ها به مِهر بازگردد . خسرو كه چنين شنيد ، به دو گفت : آرى روا باشد . همانا كه همهء بيم من از مردمان ناسزاوار است كه به پيش من بيآيند و خوارى كنند ، و با بدى بر من چيره گردند . خسرو پس از شنيدن آن سخن زادفرّخ ، دلش از براى آن روزگار كهن ، بد شد . زيرا كه ستاره‌شناسان به او در اين باره سخنى گفته بودند و او از آن گفتار ايشان برآشفته گشته بود . ستاره‌شناسان گفته بودند كه : مرگ تو در ميان دو كوه و به دست بنده‌اى بدور از گروه خواهد بود . يكى از آن دو كوه ، زرّين و ديگرى سيمين باشد و تو با دلى كه از ترس به دو نيم گشته ، در ميان آن دو نشسته باشى . بر فراز سرت آسمانى زرّين و به زيرت زمينى آهنين و بختت پر از كين خواهد بود . پس خسرو در آن هنگام با خود انديشيد كه : اكنون اين زره همچون زمين من و اين سپر [ زرّين كه از درخت آويخته گشته ] بسان آسمان من است . آن دو كوه نيز همين دو گنجى است كه پيش از اين در اين باغ نهادم و دلم از براى آنها همچون باغى گشت . همانا كه اينك ديگر روزگارم بسر آمد . كجا شد آن اختر گيتىافروز من ؟ كجا شد آن همه كام و آرامم كه نامم بر تاجها بود ؟ آنگاه پيلى را به نزديك او ببردند . جان تاريكش پر از درد شد . بدين سان شاه بر آن كوههء پيل بنشست « 1 » و سپاهيان ، او را از باغ بيآوردند . خسرو بر پشت آن پيل به پهلوى گفت : اى گنج ، اگر تو دشمن خسرو هستى ، پس امروز كه اين چنين در دست اهريمن هستم ، با دشمنم نيز دوستى مكن . چون مرا به گاه سختى ، فريادرس

هامش
( 1 ) - بلعمى در روايتى متفاوت مىنويسد كه چون خسرو پرويز را در آن باغ يافتند ، بگرفتند و طناب به گردنش افكندند و به شيرويه دادند . تاريخ بلعمى ، ج 2 ، ص 1157 .