گفت : چه كسى را ياراى خريدن اين است ؟ چنين شاخى تنها در گنج خسرو بود .
اينك بگوى كه تو اين گوهرها را از چه كسى دزيدهاى ؟ يا اين كه آيا از بندهء خفتهاى ببريدهاى ؟ پس آن سه مرد با آن زر و گوهرها به سوى زادفرّخ رفتند .
چون زادفرّخ آنها را بديد ، به سوى آن شهريار نو دويد و آن همه گوهر را كه بر شاخى بريده از آن كمر زرّين بود ، به شيروى نشان بداد . شيروى كه چنين ديد ، به آن باغبان گفت : اگر نشان دارندهء اين گوهر را نگويى ، هم اكنون سر تو و هر كه را از نژاد بد تو باشد ، از تن جدا مىسازم . باغبان با شنيدن اين سخن ، به دو گفت : شاها ، او مردى زرهپوش و با كمانى در دست است ، كه اكنون درون باغ مىباشد . بالايش چون سرو و رخسارش همچون بهار و در هر چيز درست مانندهء شهريار است .
همچون خورشيدى تابنده در ميان جوشن مىباشد كه سراسر باغ از او روشن گشته است ، سپر زرّينى را از شاخهء درخت بيآويخته و بندهاى كمربسته در پيش او بايستاده است . او اين شاخ گوهر را از كمرش ببريد و به من داد و گفت : از اينجا برو و نان و خوراكى از بازار فراهم آور ، من نيز هم اكنون همچون باد از پيش او برفتم .
شيروى ديگر بدانست كه آن خود خسرو است كه ديدار او در روزگار اين چنين نو مىباشد ، پس سيسد سوار را از درگاه خود همچون باد دمان به لب آن جويبار بفرستاد . چون خسرو آن سپاه را از دور بديد ، بپژمرد و شمشير كين بيرون كشيد .
ليك چون سپاهيان روى شاهنشاه را ديدند ، همگى از آن راه بازگشتند و به پيش زادفرّخ رفتند و بسيار داستان بزدند و گفتند : اگر چه امروز بر شاه روزگار بدى رسيده است ، ليك ما بندگانيم و او شاه مىباشد . پس چه در باغ و چه در نبرد ، هيچكس را ياراى رسانيدن گزندى به او نيست . زادفرّخ كه چنين شنيد ، به نزديك شاه رفت و چندين سپاهى را از درگاه او ببرد ، چون زادفرّخ به نزديك خسرو رسيد ، تنها بود .
پس با او فراوان سخن راند و خسرو بشنيد . به خسرو گفت : اگر شاه ، مرا بار دهد و از براى كردههايم زينهار بدهد ، مىآيم و هر سخنى كه هست ، مىگويم . و گرنه به سوى جايگاه خود مىروم . خسرو به دو گفت : اكنون كه گفتى ، پس بگوى . همانا كه تو نه
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 730
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٣٠