چه جوييم ازين گنبد تيز گرد * كه هرگز نيآسايد از كار گرد
يكى را همى تاج شاهى دهد * يكى را به دريا به ماهى دهد
يكى را برهنه سر و پاى و سفت * نه آرام و خورد و نه جاى نهفت
يكى را دهد نوش از شهد و شير * بپوشد به ديبا و خزّ و حرير
سرانجام هر دو به خاك اندرند * به تاريك جاى مغاك اندرند
اگر خود نزادى خردمند مرد * نبوديش اندوه ننگ و نبرد
نديدى جهان از بنه به بدى * اگر كه بدى مرد ، اگر مه بدى
اكنون در كار خسرو رنج مىبريم و آگهى نويى به خواننده مىدهيم .
گرفتار شدن خسرو پرويز به دست پسرش شيرويه
خسرو همچنان بر آن مرغزار و در زير آن درخت بلند و سايهدار بود . چون نيمى از آن روز دراز بگذشت ، آن پادشاه گرسنه گشت . در آن باغ پيش كارى بود كه چهرهء شهريار را نمىشناخت . پس آن شاه خورشيد فرّ به ريدك خود گفت : شاخى از اين كمر گرامى من ببر . بر روى آن شاخ پنج مهرهء زرّين بود كه بر روى آن مهرهها گوهرهاى بسيارى نشانده بودند . آنگاه شهريار به باغبان گفت : اين مهره امروز به كار مىآيد . اين را به بازار ببر و پارهاى گوشت و نان بخر . گوهرشناسان مىدانستند كه ارزش آن گوهرها سى هزار درم است . ليك باغبان به سوى نانوا رفت و با آن شاخهء زرّين از او نان بخواست . نانوا كه آن را بديد ، به دو گفت : من ارزش اين را نمىدانم و ياراى رها كردنش را هم ندارم . پس هر دو آن را به نزد گوهرفروش بردند و گفتند : با دانش خود ، ارزش اين را بگوى . چون آن گوهرفروش دانا آن مهرهها را بديد ، به دو
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 729
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٢٩