خواب مىگويى ؟ ليك شيرين به دو گفت : گوش بگشاى و خروش پاسبانان را بشنو . چون خسرو چنان آوايى را بشنيد ، رخسارش به زردى گل شنبليد گشت و گفت : چون سه پاس از شب بگذرد ، گفتار اخترشناسان را در اين باره بيابيد . چرا كه چون اين بدكنش از مادرش زاده شد ، نهانى او را كواذ ناميديم . ليك او را شيروى خواندم و نام كواذ را نهفتم . نام شيروى براى او آشكار بود . اينك در اين شب تيره بايد به سوى چين و ماچين و مكران زمين برويم و راه را با افسون بر ايشان بگيريم و سپاهى از فغفور چينى بخواهم . ليك از آن رو كه اختر خسرو در آسمان تيره بود ، سخنانش بر زمين خيره گشت و در آن شب تيره ، افسون بكارش نيآمد . پس شيرين به دو گفت : ديگر روزگار بسر آمد و بدگمان بر افسون ما چيره گشت . پس اكنون با دانش چارهء كار خود را بساز تا مبادا تو را به دشمن نياز افتد . چون روز فرا رسد ، بىگمان دشمن چارهجوى به سوى اين كاخ روى خواهد نهاد . شاه كه چنين شنيد ، بىدرنگ از گنج خود ، زره و دو شمشير هندى و كلاهخود رومى و تركش و تير و سپر زرّين و يك بندهء پهلوان و پرخاشخر بخواست . سپس در آن شب تيرهگون در آن هنگام كه زاغ از خواب برمىخيزد ، به باغ درآمد « 1 » . در آن باغ بزرگ از آن همه درخت هيچ جايى براى تخت شاه بر روى چمنها نبود . پس در جايى كه از راه گذر بدور بود ، سپر زرّين خود را از شاخهء درختى بيآويخت و خودش با تيغ گرانى در زير زانوان در كنار آن گلهاى نرگس و لركيماس بنشست . چون خورشيد پيكان خود را از فراز آسمان برآورد ، دشمن ديوساز به سوى كاخ روى نهاد . پس همه جاى آن سراى را بگشتند ، ليك آن جاى سزاوار را از شاه تهى يافتند . آنگاه گنج او را به تاراج دادند و هيچكس ديگر به ياد آن رنجهاى او نيافتاد . سپس با ديدگانى پر از اشك و چنان كه از كار روزگار شتاب گرفته بودند ، از آنجا بازگشتند .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 728
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٢٨
هامش
( 1 ) - نام اين باغ را باغ هندوان آوردهاند . طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 767 مسكويه ، تجارب الامم ، ج 1 ، ص 221 .