به شاهزاده گفت : اگر مردم هستى ، كام شيران را مخار . اگر تو به اين كار همداستان نيستى ، پس خودت را از اين كار ، كم بشمار . چون يك تن از شانزده تن كم شود ، باز هم پانزده برادرت خواهند ماند كه هر يك شايستهء شاهنشاهى هستند و تخت بزرگى به ايشان شاد خواهد بود . شيروى كه چنين شنيد ، گريان بر جاى خود فرو ماند . پس پاى از آن خانهء تنگ به بيرون بگذاشت . آگه شدن خسرو از كار سپاه از سوى ديگر ، زادفرّخ بر درگاه شهريار بود و هيچكس را بدانجا راه نمىداد تا خسرو شهريار از آن كار آگه نشود . چون چادر آفتاب پژمرده شد و شب فرا رسيد ، هر يك از مهتران جاى خوابى براى خود بيآراست . پس زادفرّخ بفرمود تا همهء پاسبانان و مهتران شهر به سوى آن بارگاه و جاى شادى و آرام شاه بيآيند . آنگاه زادفرّخ به ايشان گفت : امشب بايد خروش خود را از آنچه كه ديشب بود ، ديگرگونه بسازيد . همهء پاسبانان بايد در هر پاس خود از كواذ ياد كنيد . پاسبانان كه چنين شنيدند ، گفتند : اين چنين مىكنيم و نام پرويز را از سر بيرون مىسازيم . بدين سان چون شب چادر كرفگون خود را نو بساخت ، فرياد پاسبانان از شهر و بازار برخاست و همگى به هنگام آواز خود از كواذ ياد كردند و گفتند : كواذ در ميان بزرگان ، جاويد زندگانى كناد و نامش در هر كشورى ياد باد « 1 » . از سوى ديگر خسرو - آن شاه گيتى - در آن شب تيره خفته بود و شيرين نيز بر بالينش آشفته بود . چون شيرين آواز آن پاسبانان را شنيد ، اندوهگين گشت و دل شادش بردميد و به خسرو گفت : اى شاه ، اين چه مىتواند باشد ؟ شاه از آواز او بيدار گشت و دلش از شنيدن آن سخن پر از آزار شد . پس به شيرين گفت : اى ماهروى ، اين سخنان چيست كه در
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 727
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٢٧
هامش
( 1 ) - طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 767 .