تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 726

مساهمون:

ص٧٢٦
بدين سان در اين باره همگان به سگالش پرداختند . ليك چندى بر اين نگذشت كه گَرد سپاه تخوار برخاست . پس ديگر همهء كارها را رها ساختند و به پيشواز او برفتند . چون تخوار و زادفرّخ به نزديك يكديگر رسيدند ، چندى از آشكار و راز سخن براندند . آنگاه زادفرّخ زبان بگشود و پيوسته بديهاى خسرو را ياد بكرد و گفت : بدان كه سپاهيان مىخواهند با مردانگى و خِرد ، شاهى را بر تخت بنشانند . تخوار سپهبد به دو گفت : من مرد سخن نيستم ، اگر با پهلوانانم به جنگ بيآيم ، ديگر جاى را بر پهلوانان گيتى تنگ خواهم ساخت . همانا كه اين شهريار جوان در نزد كنارنگ و پهلوانان ، گرامى بود . پس چون روز چنان مردى سياه گردد ، مباد كه ديگر كسى تاج و تخت را ببيند . آن زمانى نژند شد كه بيدادگر گشت و دلش از بندگان بيدادگرش شاد شد . چون زادفرّخ سخنان او را بشنيد ، او را در ميان ايرانيان برگزيد و به دو گفت : اكنون به زندان و نزد آن مستمندان مىرويم و شيروى بىباك و جوان و دلير را مىآوريم . ليك سپهبد ، نگاهبان آن زندان او مىباشد و به همراه شش هزار سوار آزموده آن بنديان را به زارى مىدارد . تخوار كه چنين شنيد ، به زادفرّخ گفت : ما كار سپهبد را خوار گرفته بوديم . ليك اگر اين بخت پرويز بار ديگر جوان گردد ، ديگر يك پهلوان نيز در ايران برجاى نخواهد ماند و يا به دار آويخته مىشوند و يا به چاه و بند افكنده مىگردند . و بدين سان هيچ بىگزندى در ايران نخواهد ماند . تخوار ، اين بگفت و اسپ خود را از جاى برانگيخت و بسان آذرگشسپ بتاخت و سپاهيانش را به جنگ بيآورد . سپهبد نيز بىدرنگ به جنگ او شتافت . ليك آن سپهبد در جنگ كشته شد و آن سپاه نامور شهريار شكست خوردند و پراكنده گشتند . ديگر روز ، سياه گشت و كار ، تباه شد . سپس تخوار با آن جامهء كارزار و با چاره‌گرى به آن زندان تنگ برفت و به آواى بلند شيروى گردنكش را بخواند . شيروى نامور نيز زود او را پاسخ بداد . ديگر شيروى بدانست كه آن سرفراز از براى چه در آن هنگام به زندان آمد . چون روى تخوار فروزان را بديد ، جان و دلش از اندوه بردميد و گريان به دو گفت : خسرو كجاست ؟ از براى چه ما را رها مىسازيد ؟ تخوار كه چنين شنيد ،