نزديك آن سپاه آمد و جانهاى تاريك ايشان را برافروخت و به ايشان گفت : اى بزرگان مترسيد . چرا كه شاه هيچ گناه آشكارى از شمايان نديده است . پس همگى يكدل و يك زبان باشيد و هرگز نگوييد كه چه كسى از شمايان بدگمان شد . بگوييد كه اگر هم كسى بدگمان شد ، ما همگى به زير يك چادر هستيم و در مردانگى همه يار يكديگر مىباشيم . چون آن مهتران آواى زادفرّخ را بشنيدند و رازش را بدانستند ، همگى از جاى برخاستند و به همانگونه كه او بگفته بود ، پاسخ بدادند .
آنگاه زادفرّخ شتابان همچون گَرد به پيش شاه رفت و سخنان ايشان را برايش ياد بكرد . شاه كه چنين شنيد ، به دو گفت : به پيش ايشان برو و بگوى كه آيا چه كسى در ميان شمايان ، آزار جوى است و آن قيصر شوم بخت او را با گنج و جنگ افزار و تاج و تخت بفريفت و سرانجام در نزد ما گناهكار گشت و از اين تاج و تخت ما بيزار شد ؟ همهء كسانى را كه اين گونه گناهكار بودهاند ، به اين بارگاه ما بفرستيد . و گرنه همهء گمراهان سپاه ، دار و چاه خواهند ديد . زادفرّخ كه چنين شنيد ، به پيش آن سپاه برفت و اين سخن را به ايشان بگفت . رخسار آن سپاهيان بار ديگر از اندوه ، كهن گشت . هيچكس را ياراى لب گشودن نبود . پس ديرى پر از درد و خاموش بماندند .
ليك زادفرّخ زود زبان بگشود و گفتار بدى را ياد كرد و گفت : من در ميان چنين سپاه دلير و جوانى هيچكسى را ناتوان نمىبينم . پس چرا شمايان بايد از شاه بترسيد و در گيتى پراكنده باشيد ؟ در درگاه او هيچ بزرگىاى نمىبينم كه روشن كنندهء اختر و ماه او باشد . اينك شمايان آنچه را كه گفتم ، خوار بداريد و هيچ از آزار من نترسيد .
همگى بر من و آن شاه گردنفراز لب به دشنام بگشاييد . بدين سان هر كسى كه آن سخن را از او بشنيد ، بدانست كه ديگر آن بخت نو ، كهن گشت . پس همه از جاى برخاستند و لب به دشنام بگشودند .
آنگاه زادفرّخ به نزد خسرو بازگشت و به دو گفت : بدان كه همهء سپاه با هم يار و جفت گشتهاند و ديگر اگر شاه بخواهد كه باز هم پيامى به نزد آن سپاه بفرستد ، بيم جان من مىرود . خسرو بدانست كه آن مرد دروغگوى ، آب و خون را به جوى
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 724
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٢٤