تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 723

مساهمون:

ص٧٢٣

كيان ببينند ، ديگر هيچ بيگانه و قيصرنژاد و فرزانه‌اى را در ايران به شاهى نخواهند . گراز كه چنين ديد ، بسيار از قيصر پوزش بخواست . ليك ديگر نتوانست با هيچ كوششى او را به دام بياندازد « 1 » . آنگاه خسرو فرستادهء آزاده و سخنگوى و دانايى را برگزيد و نامه‌اى به سوى گراز بنوشت و گفت : اى فريبكار بىارزش و ديوساز ، تا به كِى تو را به اين بارگاه بخوانم ؟ همواره از آيين و راه بدور مىمانى . اكنون آن سپاهى را كه در نزد تو مىباشند و دلشان با قيصر است و از ما روى پيچيده‌اند و آهنگ سركشى كرده‌اند ، به نزد ما بفرست . چون اين نامه به سوى گراز رسيد ، آن مهتر ديرساز پر از انديشه گشت . پس دوازده هزار سوار نامدار از ايران و انيران برگزيد و به ايشان گفت : همگى يكدل شويد و سخن هر كسى را نشنويد . از اينجا به سوى سرزمين ايران و نزديك آن شاه دليران برويد . چندى در اينسوى آب بمانيد و از براى رفتن شتاب نكنيد . بدانيد كه چون همگى پشتيبان يكديگر باشيد ، كوه را نيز مىتوانيد از بُن بكَنيد . بدين سان آن سپاه برنا و پير برفتند تا به خرّهء اردشير رسيدند . سپس سپاه را به لب آن رود « 2 » كشانيدند تا ببينند كه شهريار ايران چه فرمان مىدهد ؟ چون خسرو از كار ايشان آگاه شد ، هيچ آرزومند ديدار ايشان نبود . پس به زادفرّخ بفرمود تا به نزد آن سپاه بشتابد . زاد فرّخ از سوى شاه براى آن سپاهيان چنين پيام برد كه : شمايان پيش از اين نيكخواه من بوديد . پس چرا راه داديد كه قيصر سپاهى از روم به اين سرزمين بيآورد ؟ چه كسى بود كه از راه يزدان و خواست و فرمان ما بگذشت ؟ چون آن سپاهيان پيام خسرو را بشنيدند ، رخسارشان از ترس سياه گشت . هيچكس را ياراى پيدا كردن آن راز نبود . پس همگى با درد و رخسارى زرد بماندند . ليك زادفرّخ فرستاده در دل با گراز بود و آن راز را از باد و خاك نيز نهان مىداشت . پس نهانى به

هامش
( 1 ) - مسكويه ، تجارب الامم ، ج 1 ، ص 219 - 216 .
( 2 ) - احتمالاً مراد رود سكان بوده كه در نزديكى اردشيرخوره قرار داشته و از درياى پارس سرچشمه مىگرفته است .