دست راست خود ببند و روا باشد كه آن را از تو بگيرند .
مرد فرستاده كه آن نامه را بر بازوى خود بسته بود ، از پيش خسرو بيرون شد .
چون به نزديك قيصر رسيد ، مرد بطريقى او را بديد . پس او را با سرى پر از گَرد و رخسارى زرد و لبانى پر از لاژورد به سوى قيصر برد . قيصر كه چنين ديد ، به دو گفت :
برگوى كه خسرو كجاست ؟ بدان كه بايد راه راست را به من بنمايى . آن كهتر چارهجوى در برابر قيصر خيره گشت و از ترس او روى خود را دژم ساخت . قيصر با ديدن اين كار ، گفت : اين بدانديش و بدكام و بدگوى و جويندهء رنج و سختى را بجوييد . پس او را بجستند و مرد دانا و راهجويى آن نامه را از دست او بگشود .
سپس مرد دانايى را كه بتواند نوشتهء پهلوى را بخواند ، بيافتند . چون مرد دبير آن نامه را بخواند ، رخسار قيصر نامور به سياهى كرف گشت و در دل گفت : اين نخيز گراز است و من دليرانه به نزديك دام او آمدهام . شاهنشاه ايران خواست تا با سيسد هزار سپاهى و پيلان جنگى بيشمارش مرا در دام او - كه سرانجامش تاريك باد - بيافكند .
آنگاه قيصر با ديدن آن نامه ، ديگر آن آرزو از دلش ناپديد گشت و سپاه خود را از آنجا براند .
از سوى ديگر ، چون به سوى گراز آگهى رسيد كه قيصر نامور به سوى روم بازگشت ، دلش پر از درد و رخسارش زرد شد . پس سوارى از ميان مردان دلير برگزيد و نامهاى براى قيصر بنوشت و گفت : آيا قيصر از براى چه بر من دژم گشت ؟ برگوى كه چرا از ايران بازگشتى و مرا در گيتى چارهجوى بساختى ؟ بدان كه چون شاهنشاه ايران آگاه گشته كه اين كار من بوده ، دلش پر از درد و كين من شده است .
چون قيصر آن نامهء گراز را بديد ، گرانمايهاى را از ميان سپاهيان برگزيد و پيامى به سوى گراز فرستاد و او را گفت : همانا كه ايزد ، تو را از اين بىنياز ساخته بود كه تاج و تخت مرا ويران كنى و سپاهيانم را به آتش بسوزانى . چرا كه اى بدنژاد ، از آن نامهء تو براى من هيچ بجز بر باد دادن گنجم نرسيد . مىخواستى مرا به خسرو بدهى . پس هرگز تو را مهترى و بهترى مباد . تو بايد مىدانستى كه ايرانيان چون شاهى را از نژاد
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 722
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٢٢