تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 721

مساهمون:

ص٧٢١
چون قيصر آن نامه را بخواند ، سپاهيان خود را از براى رزمگاه گرد آورد و بىدرنگ سپاه را از روم به سوى سرزمين آباد ايران بيآورد . برگشتن سپاه ايران از خسرو و رها كردن شيرويه از بند چون شهريار ايران از آن سخن آگاه شد ، همواره آن كار دشوار را خوار مىپنداشت . بدانست كه آن كار گراز است كه در آن باره با قيصر رزمساز سخن برانده است . پس او را به نزد خود بخواند . ليك گراز پيوسته چاره‌اى بجست و آن نامهء شاه را سست بداشت . گراز بدنشان از پرويز و گردنكشان درگاهش ترسان بود . پس شاهنشاه با مهتران و سران ايران بنشست و دل را از انديشهء پاك بشست و همه گونه چاره‌اى بجست . سرانجام چون انديشه‌اى روشن بيافت ، نامه‌اى به سوى گراز بنوشت و در آن گفت : همانا كه من اين كار تو را پسنديدم و تو را در ميان مردان راستين بستودم . چرا كه تو با فريبكارى بسيار ، سر قيصر را به نشيب آوردى . اينك چون اين نامه را به نزديك تو بيآورند ، بيانديش و در همانجا بمان تا چون من از جاى بجنبم ، تو نيز با سپاهيانت پاى پيش بگذار . پس چون سپاه از دو سوى بيآيند ، ديگر چارهء قيصر در آن ميان تباه خواهد شد . از آن پس ما او را دستگير مىسازيم و به ايران مىآوريم و همهء روميان را نيز بَرده مىگردانيم . آنگاه خسرو مرد چاره‌گر و سخنگوى و دانايى را چنان كه سزاوار بود ، از درگاه برگزيد و به دو گفت : اين نامه را نهانى بسان كارآگاهان ببر و چنان برو كه روميان تو را در راه ببينند و از تو بسيار بپرسند و تو را بگيرند و به نزد قيصر و يا سالار سپاه روم ببرند . آنگاه چون از تو بپرسد كه : از كجا هستى ؟ تو بگوى كه : من كهترى چاره‌جوى هستم كه رنج اين راه دراز را بر خود هموار ساختم تا نامه‌اى به سوى گراز ببرم . اينك تو اين نامه را بر