جهودى زفت است كه زفتى او را نشايد نهفتن . اگر چه درم و گنج دينار و گستردنيهاى ديبا و همه گونه چيز دارد ليك هيچكس نان او را به چشم نديده و هميشه از ديدن ميهمان پر از خشم است . بهرام شاه كه چنين شنيد ، به جارچى بفرمود كه : برو و در پيش بازارگاه جار بزن كه : هر كسى كه از اين لنبك آبكش آب بخرد ، او را خوش نخواهد بود .
بهرام تا هنگامى كه آفتاب زرد شد ، در همانجا بماند . آنگاه بر اسپ تيز خود سوار شد و همچون باد به سوى خانهء لنبك شتافت و در را بكوبيد و به آواى بلند گفت : من يكى از سركشان سپاه ايران هستم كه چون شب تيره گشت ، از راه باز ماندم . اينك اگر مرا امشب در اين خانه درنگ بدهى ، كارى سراسر مردمى و فرّهى باشد . لنبك از شنيدن آن آوا و گفتار خوب و دمساز او شاد گشت و به دو گفت : اى سوار ، زود به درون آى كه شهريار از تو خشنود بادا . اگر با تو دَه تن ديگر هم بودند ، بهتر مىبود و همگى شما بر سرم همچون ماه بوديد . بهرام شاه كه چنين شنيد ، از اسپ فرود آمد و لنبك نيز اسپ را نگاه بداشت و تنش را به شادى با چيزى بماليد و رشتهاى بر گردنش نهاد . آنگاه چون بهرام در خانهء لنبك بنشست ، لنبك بدويد و يك شترنج خوب به پيش او آورد و ديگر همه گونه چارهاى براى خوراك بكرد و به نزد بهرام بيآورد و به دو گفت : اى مرد گرانمايه ، ديگر مُهره را بر زمين بگذار و چيزى بخور . چون خوراك خورده شد ، ميزبان بىدرنگ با شادمانى يك جام مِى بيآورد .
شاه ايران از آن جشن و گفتار چرب و تازه رويى او در شگفت ماند . آن شب را در آنجا بخفت و بامداد از آواى لنبك چشم بگشود . لنبك به بهرام گور گفت : ديشب چهارپاى تو بينوا بود . پس يك امروز را هم باز ميهمان من باش و اگر يارى نيز مىخواهى ، بيآورم . هر آنچه خواهى خواهيم آورد . ليك تو يك امروز را با من به شادى بگذران . شهريار كه چنين شنيد ، به آن آبكش گفت : من امروز كار چندانى ندارم . [ چون بهرام در آنجا بمانْد ] لنبك برفت و چند مَشك آب بكشيد . ليك هيچ خريدارى براى آبكش پديدار نشد . لنبك اندوهگين گشت و پيراهنش را از تن بيرون
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 69
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٩