خسرو آگهى رسانيد . مرد رومى بىدرنگ همچون گَرد به پيش خسرو آمد . شاه كه او را بديد ، به دو گفت : اى مرد گناهكار ، بگو آيا چه پوزشى براى اين كار دارى ؟ مرد رومى گفت : اگر شهريار ، مرا با يكى از استواران بفرستد ، من پوزش خود را به آن كاردان خواهم گفت . شاه نيز ايشان را بفرستاد . پس آن استاد گرانمايه و داناى رومى به همراه آن مرد نيكخواه از ايوان شاه برفت و ريسمانى نيز با خود ببرد . آنگاه بالاى آن كار را با ريسمان بپيمود . ليك ريسمان به هفت ارش از آن كار نرسيد . آن ريسمان را به نزد شاه باز بردند و آن مردى كه به همراه رومى رفته بود ، به شاه در آن باره بگفت . آنگاه مرد رومى به شاه گفت : اى شهريار ، بدان كه اگر من بام آن ايوان را برمىآوردم ، ديگر نه ديوار و تاك و كار برجاى مىماند و نه خود من بر درگاه شهريار مىماندم . خسرو بدانست كه او راست مىگويد و هيچكس را توان نهفتن راستى نباشد . پس هر كسى را كه در زندان بود ، چه بدانديش و چه بىگزند ، از زندان رها ساخت . به مرد رومى نيز يك هميان دينار ببخشيد و به زندانيان نيز چيزهاى بسيارى بداد .
روزگار درازى در آن كار بگذشت و شاه را به ديدن آن نياز بود . چون سرانجام هفت سال بگذشت ، آن ايوان - كه پسنديدهء مردم پاك انديش بود - بجاى آمد . شاه نيز به فرعان آب و زمين و درم و دينار بسيار بداد و او را آفرين بكرد . همه به آن ايوان خيره گشته بودند . شاه نيز در نوروز به آن جاى برفت . هيچكس به مانند آن در گيتى نديده و از كاردانان نامور نيز شنيده بود . در آنجا چنبرى بود كه از زر ريخته شده و از بام آويزان گشته بود . از آن زنجير زر سرخى بيآويخته بودند كه بر روى هر مهرهاش ، گوهرى نشانده شده بود . چون شاهنشاه مىرفت و بر آن تخت پيلسته مىنشست ، تاج او را از آن زنجير مىآويختند . به هنگام نوروز كه شاه بر تخت مىنشست ، موبد نيكبختى نيز در نزديك او مىنشست . جايگاه بزرگان و روزىدِهان ، پايين تر از موبد بود . جاى بازاريان و پيشهوران نيز پايين تر از بزرگان بود . پايين تر از آن جاى تهيدستانى بود كه با كوشش خوراكى فراهم مىكردند . فروتر از آنها هم دست و
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 715
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧١٥