او نگذشته باشد ، به همراه تنى چند از مردمان پسنديده و موبد نيكخواه به ديدن آن بفرستد . شاه نيز آن مردمانى را كه او خواست ، به دو داد و ايشان برفتند و آن ديوار راست را بديدند . سپس آن مرد ابريشم بيآورد تا آن انجمن ريسمان باريكى از آن بتابند . آنگاه با آن ريسمان از بالاى ديوار ايوان شاه را تا خاك آن ايوان بپيمود و آن ريسمان را به سوى گنج شاهنشاه برد و مُهر كرد و به گنجور سپرد . سپس به ايوان شاه آمد و به دو گفت : بدان كه ديوار ايوان به ماه برآمد . اينك مىخواهم چهل روز دست از كار بكشم تا كارگرانى را برگزينم . پس اگر خسرو تيز هوش فرمان بدهد ، اين كار را با شتاب به انجام نرسانم . زيرا چون هنگام ساختن خود ايوان فرا رسد ، ديگر بلندى آن بايد همچون كيوان گردد . پس نبايد در اين كار خشمگين شوى و يا بر رنج من بيافزايى . ليك خسرو به دو گفت : اى بدگمان ، از چه رو اين همه از من زمان مىخواهى ؟ تو نبايد كه دست از اين كار بازدارى . آنگاه خسرو بفرمود كه سى هزار درم به دو بدادند تا ديگر دژم نباشد . مرد كارگر راستگوى بدانست كه اگر او در ساختن آن ايوان شتاب بگيرد و آن را بشكند ، دانايان بر او آهو خواهند آورد . پس چون شب فرا رسيد ، آن كارگر از آنجا ناپديد گشت چنان شد كه ديگر از آن پس هيچكس او را نديد .
چون كسى به خسرو آگهى رسانيد كه فرعان سازنده بگريخت ، خسرو سخت خشمگين شد و خشم خود را بر آن گوينده فرود آورد . پس گفت : او را كه دانش نبود ، از چه رو در پيش ما فزونى نمود ؟ آنگاه خسرو بفرمود تا كار او را بنگرند و همهء روميان را نيز به زندان ببرند . پس از آن گفت : اكنون كارگران و گچ و خشت و سنگهاى گران بيآوريد . ليك هر كسى كه آن ديوار را بديد ، از سرزمين شاه ناپديد شد .
خسرو كه چنين ديد ، با بيچارگى دست از آن كار بازداشت و ديگر از آن پس همهء گوش و دل خود را به سوى اهواز داشت تا كارگرى از آن شهر بيآيد و آن كار بىسرانجام برجاى نماند . سه سال به جستجوى استادى براى آن كار برآمدند . ليك هيچ كارگر بىهمتايى را نيافتند . بسيار به ياد آن فرعان كارجوى افتادند .
سرانجام به سال چهارم او بار ديگر پديدار شد . مرد بيدار و فرهمندى از او به
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 714
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧١٤