تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 703

مساهمون:

ص٧٠٣

است ؟ موبد به دو گفت : اين خونى پليد است و هر كسى با ديدن آن بدمنش گشت . چون موبد اين سخن را بگفت ، آن تشت پر مايهء زرّين را برداشتند و از خون پاك كردند و با آب و خاك بشستند . چون آن تشت پليد ، روشن و پاك گشت ، آن كسى كه آن را شسته بود ، تشت را پر از نبيذ ساخت و مشك و گلاب نيز بر روى آن مِى بريخت . بدين گونه آن تشت پاك بسان آفتاب گشت . آنگاه خسرو به موبد گفت : آيا اين همان تشت است يا ديگرگونه شد ؟ موبد گفت : جاويد باشى . همانا كه از آن بدى ، نيكويى پديدار شد . تو با فرمان خود از دوزخ ، بهشتى ساختى و خوبى را از كردار زشت پيدا كردى . خسرو كه چنين شنيد ، گفت : اينك بدانيد كه شيرين در اين شهر همچون آن تشت زهر پست بود . ليك اكنون چون آن تشت به شبستان من رفت ، بسان اين تشت مِى گشت و از بوى من بدين گونه بويا شد . نخست شيرين از براى من بود كه بدنام گشت . ليك او هيچ دوستدارى از بزرگان براى خود نجست . همهء آن بزرگان با ديدن آن كار بر او آفرين خواندند و گفتند : زمين بىتاج و تخت تو مباد . چون تو چيزى را به سازى ، بِهى آن فزوده مىگردد و هر كسى كه تو او را در گيتى به مهترى برسانى ، بزرگ مىشود . چرا كه هم شاه هستى و هم موبد و خردمند . همانا كه سايهء ايزد بر روى زمين مىباشى « 1 » . كشتن شيرين ، مريم را و بند كردن خسرو ، شيروى را از آن پس بزرگى شاه پيوسته رو به افزونى بود و شاهى كه همچون ماه بود ، بسان خورشيد گشت . خسرو پيوسته روزگار خود را با دختر قيصر مىگذرانيد و آن دختر ،

هامش
( 1 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 388 - 387 .