تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 701

مساهمون:

ص٧٠١

نيكنام رومى بفرستاد و به ايشان گفت : او را به شبستان زرّين ما و به سوى آن خانهء گوهرآگين ببريد . سپس خود شاه از آنجا به همراه باده و ساز ميگسار به دشت شكار برفت . چون بهرهء خود را از كوه و دشت برداشت ، شادىكنان به سوى شهر بازگشت . سپس همه‌جا در شهر و راه از براى آمدن شاه از دشت نخچيرگاه آذين ببستند . از آن همه نالهء نفير و بانگ سرود ، هوا بىتار و پود گشت . چون آن شاخ بلند خسروانى از شهر به كاخ بلند خود برفت ، شيرين از شبستان به پيش او بيآمد و پاى و زمين و سينهء او را ببوسيد . آنگاه شاه به موبد گفت : بر ما هيچ گمانى بجز نيكى مبر . اينك اين خوبرخ را به همسرى خسرو درآوريد و اين مژدهء نو را به همهء گيتى بگوييد . پس خسرو او را به آيين پيشين بخواست « 1 » . پند دادن بزرگان ، خسرو را از سوى ديگر ، چون به نزد بزرگان و سپاهيان آگهى رسيد كه شيرين به شبستان خسرو رفته و آن كار كهن گشته بار ديگر اين چنين نو شده است ، همهء شهر از براى آن كار اندوهگين گشتند و پر از انديشه و درد و نفرين شدند . پس سه روز به نزد خسرو نرفتند . به روز چهارم چون خورشيد گيتىفروز ، فروزان گشت ، خسرو كسى را بفرستاد و بزرگان را به پيش خود بخواند و بر تخت گرانمايگان بنشاند و به ايشان گفت : چند روز است كه شمايان را نديده‌ام و از براى آن اندوهگين گشته‌ام . شايد شما را آزرده‌ام و از براى اين آزار پيوسته بيانديشيدم . ليك هرچه خسرو بگفت ، هيچكس پاسخى نداد و همگى تنها خاموش ماندند . همهء كسانى كه از خسرو آزرده و خشمگين گشته بودند ، چشم به موبد دوختند . موبد كه چنان ديد ، برپاى خاست

هامش
( 1 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 387 .