و زعفران لركيماس در پيش مىبردند تا چون باد بيآيد ، بوى آنها را از هر سوى به شاه برساند . در پيش ايشان نيز سد آبكش با مَشكهاى خود مىرفتند و در سراسر آن راه آب مىپاشيدند ، گويى گلابى بر شاهبوى مىريختند تا ناگهان باد ، گَردى نيآورد و بر آن شاه فرّخنژاد بنشاند « 1 » . سيسد سوار از شاهان جوان نيز با آن شهريار نامور مىراندند . همگى جامههايى زرد و سرخ و بنفش بر تن داشتند . خود شاهنشاه به همراه آن درفش كاويانى با جامهاى زربافت و دستبند و گردنبند و كمر زرّينى كه بر هر مهره آن گوهرى نشانده بودند ، روان بود . در همان هنگام چون شيرين بشنيد كه آن سپاه بيآمد و شاه ايران نيز در پيش آن است ، پيراهن مشكبوى زرد رنگى بپوشيد و روى خود را گلنارگون كرد . بر روى آن نيز جامهاى زربافت و گوهرنگار از ديباى سرخ رومى بر تن كرد و افسر خسروانىاى كه با گوهرهاى پهلوى بر آن نگاريده بودند ، بر سر نهاد . بدين سان شيرين كه در آن روزگار جوانى ، شادكام نبود ، از آن ايوان خرّم به بام آمد و در همانجا بود تا اين كه خسرو برسيد . پس ناگهان اشك از ديدگان بباريد و چون روى خسرو را بديد ، برپاى خاست و بالاى راست خود را به پرويز بنمود و زبان خود را با سخنان شيرينى گويا كرد و پيوسته از آن روزگاران كهن سخن راند . از آن چشمان بيمار همچون نرگسش اشك بباريد و رخسار همچون گل ارغوان خود را بشست . با آن آبدارى و نيكويى زبان به پهلوى بگشود و گفت : اى شاه شير و سپهبد تن ، اى كِى خجسته و پهلوان شيراوژن ، كجا شد آن همه مِهر و اشك خونينى كه تنها ديدار شيرين ، پزشك آن بود ؟ كجا شد آن همه شبها را روز كردن و دل و ديدهء گريان و لب خندان ؟ كجا شد آن همه بند و پيوند و پيمان و سوگند ما ؟ شيرين پيوسته اين سخنان را مىگفت و اشك از ديدگان بر آن چهرهء لاژوردينش مىريخت . خسرو كه چنين ديد ، اشك به ديدگان آورد و رخسارش به زردى آفتاب شد . پس يك اسپ بالاى زرّين ستام و چهل نوكر
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 700
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٠٠
هامش
( 1 ) - مجمل التواريخ و القصص ، ص 80 .