تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 698

مساهمون:

ص٦٩٨
سرزمين ايران به نزديك قيصر در روم برفتند و همهء مهتران بر آن شهريار پر هنر زمين آفرين بخواندند . اكنون داستان كهنى را نو مىكنم و از خسرو و شيرين سخن مىگويم . داستان خسرو پرويز و شيرين آغاز داستان اينك من اين نامهء كهن گشتهء باستان را از گفتار و كردار آن راستان كه از آن سركشان به يادگار مانده است ، بدين گونه در اين نامه ، نو مىكنم . اين نامه شست هزار بيت خواهد شد كه سراسر آن سخنانى شايستهء اندوهگسار است و اگر بخواهى بيتهاى بد آن را بازجويى ، همانا كه از پانسد نيز كمتر باشد . ليك چنين شهريار بخشنده‌اى كه در ميان شاهان گيتى درخشنده است ، هيچ نگاهى به اين داستانها نكرد و اين گناه از براى گفتار بدگوى و بخت بد بود . بدگوى بر كار من رشك برد و كار من در پيش شاه تباه گشت . ولى اينك چون سالار شاه اين سخنان نغز را بخواند و با مغز پاكيزهء خود ببيند ، من از گنج او - كه بد بدگمان ازو دور باد شادمان خواهم شد . سپس او بر شهريار از اين كار ياد خواهد كرد و شايد كه تخم اين رنج من ببار آيد . افسر و تخت شاه ، جاويد و بختش از خورشيد نيز تابنده‌تر بادا . دهگان داناى پير گفت كه : اين دانش است كه يار مرد مىباشد . بايد اندوه و شادمانى ، هر دو ، را كشيد و از هر تلخى و شورى چشيد . جوانان دارنده و نژاده بىآزمايش ، هنر نخواهند يافت . هنر با آزمايش است كه پديد مىآيد و كليد همهء كارها مىشود . در آن هنگام كه پرويز ، جوان و بىباك و پهلوان بود و پدرش نيز هنوز زنده بود ، شيرين بر روى زمين ، دوست او و همچون چشمان روشنش بود . خسرو در گيتى از