فرزند پر هنر و پاك تو شاد بودم . همانا كه هيچكسى از فرزند تو و سرزمين و خويشاوندانت مهتر نباشد . چرا كه همهء مهتران پيش از اين از من روى گرداندند و مرا در گيتى به خوارى گذاشتند . ليك تنها تو براى من بجاى پدر و از پدر نيز بيشتر بودى . اكنون نيز چنانم كه گويى شاهى پدر آزاده و نيكخواهش را مىبيند . ديگر اين كه هر آنچه در بارهء شيروى من - آن پشتيبان پاك تن و نيرويم - گفتى ، بدانستم و بر كيش تو آفرين بخواندم و تو را پاك كيش بخواندم . ديگر هرچه در بارهء آن كيش پاكيزه و روزهء يكشنبه و آفرين بگفتى ، همهء آن سخنان شايسته و دلپذير را دبير ما برايمان بخواند . بدان كه بر ما از كيش كهن ننگ نيست و در گيتى هيچ كيشى از كيش هوشنگ بهتر نمىباشد . سراسر آن داد و نيكى و شرم و مِهر و نگاه كردن در شمار آسمان و ستارگان است . اينك بدان كه من به هستى يزدان ، شنواتر و يادگيرندهتر هستم و هميشه به سوى داد كوشاتر مىباشم . ما براى يزدان هيچ انباز و خويش و جفتى نمىشناسيم و بر آنيم كه هرگز نهان نمىگردد . خداوند در انديشهء دل نمىگنجد و همواره تو را هستى راهنماى است . ديگر آن كه تو را سخن از آن دار مسيحا و روزگاران كهن به ياد آمده است . پس بدان كه هر كيشى كه با خوبى برپاى باشد ، خِرد به همان كيش راهنما مىگردد . كسى كه از براى اين سوگوار است كه پيامبرش را بر دار آويختند و مىگويد كه او فرزند يزدان بود و بر آن دار خندان به سوى خدا بازگشت پس اينك كه چنين مىپنداريد ، بدان كه او چون فرزند بود ، به سوى پدرش رفت . پس تو نيز ديگر اندوه آن چوب كهنه و پوسيده را مخور ، بدان كه اگر از قيصر سخنانى بيهوده سر زند ، مردان كهن سال بر آن كار مىخندند . آن دار عيسى [ ع ] نيز كه شاهان آن را در گنج نهادند ، ارزش آن رنج را نداشت . پس چون چوبى را از ايران به روم بفرستم ، همهء مردم سرزمين بر ما خواهند خنديد و موبدان نيز چنين خواهند پنداشت كه من ترسا گشتهام و از براى مريم ، سكوبا شدهام . ليك بجز اين هر آرزوى ديگرى كه دارى ، از ما بخواه و بدان كه راه شما به سوى ما گشوده است . آن پيشكشهايت را نيز كه آن همه از براى همه گونه چيز رنج بردى ، پذيرفتم و
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 696
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٩٦