تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 692

مساهمون:

ص٦٩٢
جانوران با چشمانى از گوهر نيز بار نهاد . براى مريم نيز چند گوهر و يك طاووس نرّ زرّين و جامه‌هاى نرم و پرند رومى و يك آبدان از مرواريد خوشاب و زبرجد بفرستاد . باژ كشور را نيز كه چهار هزار هزار دينار رومى بود ، به همراه چهل مرد بيدار دل رومى روانه كرد . پهلوانى به نام خانگى كه در فرزانگى بىهمتا بود ، پيش رو ايشان گشت و بدين گونه آن ده كاروان شتر با بارهاى دينار به همراه ساربان روان شد . چون به شاه پيروز ايران از رسيدن آن فرستاده آگهى رسيد ، به فرّخ - كه سالار او در سيستان و مرزبانى شاهدوست و پهلوانى گرانمايه و لشگرافروز بود - بفرمود تا بر اسپ سوار گشت . سواران شاه نيز همگى كلاههاى زرّين بر سر نهادند و به همراه او برفتند . چون خانگى آن سپاه را از دور بديد ، همچون بيگانگان به پيش آمد تا اين كه به بارگاه نامور و نزديك شاه ايران رسيدند . چون رخسار زيباى شاه را با آن تختى كه بدانگونه آراسته بود ، بديدند ، همگى سر بر زمين نهادند . خانگى نيز رخسار خود را بر خاك ماليد و پيوسته مىگفت : اى داور دادگر پاك ، آفرين يزدان پيروزگر بر تو باد و همواره شاه و شاد باشى . آنگاه بزرگان از جاى خود برخاستند و جايى را در نزديك شاه براى او بيآراستند . پس خانگى به شاه گفت : براستى كه هيچكس در فرزانگى همچون تو نيست . از خورشيد آسمان نيز تابنده‌ترى و از جان سخنگوى ، يابنده‌تر هستى . هرگز مباد كه گيتى بىچنين شهريارى باشد . روزگار شاه برومند بادا . كسى روزگار را بىكام تو نبيند و نامت بر خورشيد نوشته باشد . گيتى بىافسر تو و اين سرزمين بىسپاهيانت مباد . درود قيصر و آفرين ما بر اين شهريار نامور زمين باد . براستى كسى كه در سايهء اين شاه ، شاد نباشد ، او را روشنايى مباد . اينك بدان كه ما با پيشكش و باژ روم به اين سرزمين نامبردار بيآمديم . فرزانگان را نيز با خود آورديم تا هيچكس از ما دژم نباشد . باشد كه شاه ايران اين باژ و چيزها را به همراه آفرينها از قيصر بپذيرد . شاه ايران از ديدن آن مرد پر هنر بخنديد . پس زيرگاهى در زير او بنهادند . خسرو آن چيزها را به سوى گنج خود بفرستاد و به خانگى گفت : نمىبايست اين همه رنج