تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 691

مساهمون:

ص٦٩١
جوينده‌اش بنمايد ، ديگر كجا با اندوه مىتوان آن بد را بازگرداند ؟ چنين سخنى هرگز از دانشمند سزاوار نيست . پس ديگر هرگز از گفتار ايشان يادى مكن و هيچ بجز شادمانى برايت مباد . پروردگار گيهان آفرين پشتيبان و يار تو و بخت در كنارت باد . خسرو كه اين سخن را از موبد بشنيد ، بخنديد و انديشه‌اى نو بكرد . آنگاه دبير پسنديده را به پيش خود خواند و با او بيش از اندازه سخن براند . نامه نبشتن خسرو به قيصر و پاسخ قيصر و خواستن او دار مسيح [ ع ] پس شاه ايران به دبير بفرمود تا نامه‌اى به قيصر بنويسد . در آن نامه گفت : ديگر كلاه سزاوار شاهى را بر سر گذار زيرا كه مريم پسرى همچون ماه بزاد كه هرگز كودكى چون او نديده‌اند . تنها شايستهء دانش بخت و يا از براى هنر ، سزاوار بخشش و تخت شاهى است . پس چون من شادمان هستم ، تو نيز شادان زندگانى كن چرا كه سزاوار شادى و گردنكشى هستى . چون آن نامه به نزديك قيصر رسيد و قيصر نگاه كرد و نوشتهء پرويز را بديد ، بفرمود تا بر درگاهش نفير بزنند و سراسر كشورش پر از بانگ شد . پس با شنيدن آواز شيروى - آن شاه پيروز - بر راه و بى راه آذين ببستند . آواى رامشگران از كران تا كران سرزمين روم برخاست . چندين چليپا را به درگاه بردند . از همه‌جا نسيم گلها و بوى خوش مىآمد . يك هفته را بدين گونه به ياد شيروى كِى با ساز و مِى به شادمانى گذراندند . به روز هشتم قيصر بفرمود تا كاروان به همراه ساربان به درگاه او آيد . پس سد شتر را با گنج درم و پنجاه شتر را با دينار بار كرد . دويست جامهء ديباى زربافت رومى نيز - كه گويى از آن همه زر تارهاى آنها پيدا نبود - و چهل خوان زرّين با پايه‌هايى از مرجان - چنان كه سزاوار درگاه شهرياران بود - و چندين تنديس زرّين و سيمين از