همانند شاه زاده شد . در آن هنگام آيين چنان نبود كه به گوش كودك بانگ نماز بخوانند . پدرش يك نام نهانى و يك نام آشكار براى او مىگفت . نام نهانى را در گوش او مىگفت و نام آشكار را به آواى بلند مىخواند . پس خسرو در گوش آن كودك نام كواذ را بگفت و در آشكارا او را شيروى فرّخنژاد بخواند .
چون آن كودك سه پاس از شب گذشته زاده شد ، اخترشناسان به پيش كودك آمدند . شاه از اخترشناسان بپرسيد كه آيا كسانى كه در زيگ نگاه كردند ، ديدند كه اختر اين شاه چيست و فرجامش چه خواهد شد ؟ ستارهشناس به دو گفت : بدان كه تو را توان گذشتن از خواست آسمان نيست . آگاه باش كه از براى اين كودك ، زمين در آشوب خواهد افتاد و سپاهيانش بر او آفرين نخواهند خواند . از راه يزدان نيز خواهد گشت . پس بيش از اين ديگر چه بگوييم ؟ دل شاه از آن كار و گفتار ناسزاوار ستارهشناسان اندوهگين گشت و به آن دانايان گفت : اين سخن را بهتر از اين نگاه كنيد و به هوش باشيد تا هرگز در پيش بزرگان ايران زمين در اين باره سخن مگوييد . خسرو از آن پس همواره آن اختر بد را [ كه ستارهشناسان نوشته بودند ] در بستهاى كه مُهر شاه بر آن بود ، نگاه مىداشت .
شهريار ايران از براى شنيدن آن سخن پر از انديشه شد و در آن هفته هيچكس را بار نداد . از شكار و ميگسارى دورى گزيد و در آن چندگاه هيچكس رويش را نديد . پس همهء مهتران به پيش موبد آمدند و همه گونه با او سخن راندند تا ببينند كه آيا آن شاه نامور را چه رسيده كه اين چنين راه را بر كهتران ببسته است ؟ چون موبد سخنان ايشان را بشنيد ، به نزد شاه رفت و همهء پيام سپاهيان را به او بداد . شهريار به دو گفت :
من از براى روزگار و گفتار اين مرد اخترشناس ديگر از آسمان ناسپاس گشتم . آنگاه خسرو به گنجور خود بفرمود كه : آن پرنيانى را كه نوشتهاى در ميان آن است ، بيآور .
گنجور آن را بيآورد و موبد بديد . پس ديگر دلتنگ گشت و خاموشى برگزيد . ليك موبد پس از آن به خسرو گفت : بدان كه يزدان براى تو بس است و او از دانش هر كسى بهتر مىباشد . پس اگر بدين سان آسمان بناچار چهرهاى ديگرگون به
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 690
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٦٩٠